شمارهٔ ۴ - نکنم اگر چاره عارف قزوینی
عارف قزوینی / تصنیفها / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
نکنم اگر چاره دلِ هرجائی را
نتوانم تن ندهم رسوائی را
نرود مرا از سر، سودایت بیرون
اگرش بکوبی تو سر سودائی را
همه شب من اختر شمرم، کی گردد صبح
مه من، چه دانی تو غم تنهائی را؟
چه خوش است اگر دیده رخ دلبر بیند
نبود جز این فایدهای بینائی را
چه قیامت است این که تو در قامت داری
بنگر به دنبالت عجب غوغائی را
به چمن بکن جلوه که تا سرو آموزد
ز قد تو، ای سرو روان، رعنائی را
نه چو وامقی همچون من گیتی دیده است
نه نشان دهد چرخ چو تو عذرائی را
همه جا غم عشق تو رفت و باز آمد
چو ندید خوش تر ز دلم مأوایی را
تو جهان پر از شهد سخن کردی عارف
ز تو طوطی آموخته شکرخائی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و دلتنگی است. شاعر به احساسات عمیق خود اشاره میکند و بیان میکند که نمیتواند از عشق و یاد معشوق فاصله بگیرد. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره کرده و از تنهایی و غم ناشی از آن سخن میگوید. شاعر همچنین به تمایز و خاص بودن معشوقش در میان دیگران تأکید میکند و این عشق را به گونهای توصیف میکند که حتی درختان و گلها نیز از آن میآموزند. به طور کلی، شعر ابراز احساسات عاشقانه و تأمل در مورد درد و زیبایی عشق است.