بخش ۱۲ - دادن شهرو ویس را به ویرو و مراد نیافتن هر دو فخرالدین اسعد گرگانی
فخرالدین اسعد گرگانی / ویس و رامین / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو مادر دید ویسِ دلستان را،
به گونه خوار کرده گلستان را،
بدو گفت: «ای همه خوبی و فرهنگ،
جهان را از تو پیرایهست و اورنگ.
ترا خسرو پدر، بانوت مادر؛
ندانم در خُورَت شویی به کشور.
چو در گیتی تو را همسر ندانم،
به ناهمسرْت دادن چون توانم؟
در ایران نیست جفتی با تو همسر؛
مگر ویرو که هستت خود برادر.
تو او را جفت باش و دوده بفروز.
وزین پیوند فرّخ کن مرا روز.
زن ویرو بُوَد شایسته خواهر؛
عروسِ من بُوَد بایسته دختر.
ازآن خوشتر نباشد روزگارم،
که ارزانی به ارزانی سپارم.»
چو بِشْنید این سخن ویسه ز مادر،
شد از بس شرم رویش چون مُعَصْفَر.
بِجُنْبیدَش به دلبر مهربانی؛
نمود از خامُشی همداستانی.
نگفت از نیک و بد بر روی مادر؛
که بودَ انْدر دلش مِهرِ برادر.
دلش از مهربانی شادمان شد.
فروزان همچو ماهِ آسمان شد.
به رَنگی میشُدی هر دَم عُذارش.
به رو افتاده زلفِ تابدارش.
بدانِستَ ازْ دلش مادر همانگاه،
که آمد دخترش را خامشیْ راه؛
کجا، او بود پیرِ کاردیده؛
بد و نیکِ جهان بسیار دیده.
به بُرنایی همان حال آزموده؛
همان خاموشی او را نیز بوده.
چو دید از مهر، دختر را نکو، رای،
بِخواندَ اخْترشناسان را ز هر جای.
بِپُرسیدَ ازْ شمارِ آسمانی،
کزو کِی سود باشد کِی زیانی؛
از اختر، کِی بُوَد روزِ گُزیده،
بَدِ بَهرام و کیوان زو بریده؟
که بیند دخترش شوی و پسر زن؛
که بهتر آن ز هر شوی، این ز هر زن.
همه اخترشناسان زیج بُردند.
شمارِ اختران، یک یک بِکردند.
چو گردشهای گردون را بدیدند،
ز آذرماه روزی برگزیدند؛
کجا، آنگه ز گشتِ روزگاران،
در آذرماه بودی نوبهاران.
چو آذرماه روز دی درآمد،
همانَ ازْ روز شش ساعت برآمد،
به ایوانِ کیانی رفت شهرو؛
گرفته دستِ ویس و دستِ ویرو.
بسی کرد آفرین بر پاک دادار؛
چو بر دیوِ دُژَم نفرین بسیار.
سروشان را به نام نیک بِسْتود.
نیایشهای بیاندازه بِنْمود.
پس آنگه گفت با هر دو گرامی:
«شما را باد ناز و شادکامی.
نباید زیور و چیزی دلارای؛
برادر را و خواهر را به یک جای.
به نامه مُهر موبد هم نباید.
گوا گر کس نباشد نیز شاید.
گواتان بس بُوَد دادارِ داور،
سروش و ماه و مهر و چرخ و اختر.»
پس آنگه دستِ ایشان را به هم داد.
بسی کرد آفرین بر هر دوان یاد؛
که سال و ماهتان از خرّمی باد.
همیشه کارتان از مردمی باد.
به نیکی یکدگر را یار باشید.
وزین پیوند برخوردار باشید.
بمانیدَ انْدرین پیوند جاوید.
فروزنده به هم چون ماه و خورشید.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
مادر ویس دلستان هنگامی که پسرش را دید، به او گفت که تو بهترین و زیباترین هستی و هیچ همسری برای تو در جهان مناسبتر از ویرو نیست. او از این که نمیتواند دخترش را به همسری کسی غیر از برادرش بدهد، ناراحت بود. ویس هم به دلیل شرم و محبت به برادرش، سکوت کرد و در دلش مهر او را داشت. مادر که این سکوت را فهمید، اخترشناسان را خواند تا برای دخترش آیندهای خوب پیشبینی کنند. آنان روزی از آذرماه را برای ازدواج برگزیدند. سپس در آن روز، مراسم ازدواج ویس و ویرو برگزار شد. پادشاه در این مراسم از خدایان ستایش کرد و دعاهای خوبی برای آن دو کرد و از آنها خواست که همیشه در کنار یکدیگر خوشبخت و نیکوکار باشند.