نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲ - گفتار اندر ستایش محمد مصطفى علیه السلام فخرالدین اسعد گرگانی

فخرالدین اسعد گرگانی / ویس و رامین / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

کنون گویم ثناهای پیمبر

که ما را سوی یزدانست رهبر

چو گمراهی ز گیتی سر برآورد

شب بی دانشی سایه بگسترد

بیامد دیو و دام کفر بنهاد

همه گیتی بدان دام اندر افتاد

ز عمری هر کسی چون گاو و خر بود

همه چشمی و گوشی کور و کر بود

یکی ناقوس در دست و چلیپا

یکی آتش پرست و زند و استا

یکی بت را خدای خویش کرده

یکی خورشید و مه را سجده برده

گرفته هر یکی راه نگونسار

که آن ره را به دوزخ بوده هنجار

به فصل خویش یزدان رحمت آورد

ز رحمت نور در گیتی بگسترد

برآمد آفتاب راست گویان

خجسته رهنمای راه جویان

چراغ دین ابوالقاسم محمد

رسول خاتم و یاسین و احمد

به پاکی سید فرزند آدم

به نیکی رهنمای خلق عالم

خدا از آفرینش آفریدش

ز پاکان و گزینان برگزیدش

نبوت را بدو داده دو برهان

یکی فرقان و دیگر تیغ بران

سخن گویان از آن خیره بماندند

هنر جویان بدین جان برفشاندند

کجا در عصر او مردم که بودند

فصاحت با شجاعت می‌نمودند

بجو در شعرها گفتار ایشان

ببین در نامها کردار ایشان

سخن‌شان در فصاحت آبدارست

هنرشان در شجاعت بیشمارست

چنان قومی بدان کردار و گفتار

زبان‌شان در نثار و تیغ خونبار

چو بشنیدند فرقان از پیمبر

بدیدندش به جنگ بدر و خیبر

بدانستند کان هر دو خدایی‌ست

پذیرفتنش جان را روشنایی‌ست

سران ناکام سر بر خط نهادند

دوال از بند گیتی برگشادند

ز چنگ دیو بد گوهر برستند

بتان مکه را در هم شکستند

به نور دین زدوده گشت ظلمت

وز ابر حق فرو بارید رحمت

بشد کیش بت آمد دین یزدان

زمین کفر بستد تیغ ایمان

سپاس و شکر ایزد چون گزاریم

مگر جان را به شکر او سپاریم

بدین دین همایون کاو به ما داد

بدین رهبر که بهر ما فرستاد

رسول آمد رسالتها رسانید

جهانی را ز خشم او رهانید

چه بخشاینده و مشفق خداییست

چه نیکوکار و چه رحمت‌نماییست

که بر بیچارگی ما ببخشود

رسولی داد و راه نیک بنمود

پذیرفتیم وی را به خدایی

رسولش را به صدق و رهنمایی

نه با وی دیگری انباز گیریم

نه جز گفتار او چیزی پذیریم

به دنیی و به عقبی روی با اوست

بجز اومان ندارد هیچ کس دوست

اگر شمشیر بارد بر سر ما

جزین دینی نباید درخور ما

نگه داریم دین تا روح داریم

به یزدان روح و دین با هم سپاریم

خدایا آنچه بر ما بود کردیم

تن و جان را به فرمانت سپردیم

ز پیغمبر پذیرفتیم دینت

بیفزودیم شُکر و آفرینت

و لیکن این تن ما تو سرشتی

قضای خویش بر ما تو نوشتی

گر ایدون کز تن ما گاهگاهی

پدید آید خطایی یا گناهی

مزن کردار ما را بر سر ما

مکن پاداش ما را درخور ما

که ما بیچارگان تو خداییم

همیدون ز امتان مصطفاییم

اگر چه با گناه بی شماریم

به فضل و رحمتت امیدواریم

ترا خوانیم و شاید گر بخوانیم

که ما ره جز به در گاهت ندانیم

کریمان مر ضعیفان را نرانند

بخاصه چون به زاریشان بخوانند

کریمی تو بخوان ما را به در گاه

چو خوانیمت به زاری گاه و بیگاه

ضعیفانیم شاید گر بخوانی

گنهکاریم شاید گر نرانی

ز تو نشگفت فضل و بردباری

چنان کز ما جفا و زشتکاری

ترا احسان و رحمت بیکرانست

شفیع ما همیدون مهربانست

چو پیش رحمتت آید محمد

امید ما ز فضلت کی شود رد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، نویسنده به ستایش پیامبر اسلام، حضرت محمد (ص) می‌پردازد. او به دوران پیش از ظهور پیامبر اشاره می‌کند که مردم به گمراهی و فساد گرفتار بودند، به بت‌ها سجده می‌کردند و در تاریکی کفر به سر می‌بردند. سپس با آمدن پیامبر، نور هدایت و رحمت الهی در دنیا منتشر شد و مردم به راه درست هدایت شدند. پیامبر با ویژگی‌های فصاحت و شجاعت، مردم را از ظلمت به روشنایی رهنمون کرد و آن‌ها از بند کفر آزاد شدند. شاعر از خداوند تقاضا می‌کند تا بر گناهان انسان‌ها درگذرد و بر فضل و رحمت او تاکید می‌کند. او به ناتوانی بشر و درخواست رحمت الهی می‌پردازد و بر این باور است که خداوند کریم و مهربان است و عبادت و پیروی از پیامبر را راه نجات می‌داند. در انتها، او به امید رحمت خداوند و شفاعت پیامبر تمسک می‌جوید.