نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۴ - رفتن رامین به همدان به جهت ویس فخرالدین اسعد گرگانی

فخرالدین اسعد گرگانی / ویس و رامین / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چو بیرون آمد از دروازه خرم

شد از تیمار هجرش نیمه‌ای کم

چو بادی از کهستان بردمیدی

بهشتی بوی خوش زی او رسیدی

خوشا راها که باشد راه ایشان

که دارند در سفر هنجار جانان

اگر چه صعب راهی پیش دارند

مران را گلشن و طارم شمارند

هر آن کش راه باشد بی کران‌تر

به روی دوست باشد شادمان‌تر

اگر چه راه ناپدرام باشد

بپدرامد چو خوش فرجام باشد

چنان چون راه مهر افزای رامین

چو کاری تلخ کش انجام شیرین

و زو ناکام ویس ماه پیکر

بپژمرده چو برگ از ماه آذر

زمین ماه بر وی چاه گشته

گل رویش به رنگ کاه گشته

سراسر زیور از تن برگشاده

همه پیرایه‌ها یک سو نهاده

ز خورد و خواب و از شادی بریده

هوای دل برو پرده دریده

همه کار جهان در دل شکسته

دل از کام و لبان از خنده بسته

به چشمش روی مادر مار گشته

همیدون مهر ویرو خوار گشته

به روزش مهر بودی مونس روز

چو روی رام تابان و دل افروز

شب تاریک بودی غمگسارش

ز مشکین موی رامین یادگارش

نشسته روز و شب بالای ایوان

بمانده چشم در راه خراسان

همی گفتی چه بودی گر یکی روز

ازین راه آمدی باد دل افروز

سحر گاهان نسیمی خوش دمیدی

پگاه بام رامین دررسیدی

ز پشت رخش رسته چون سهی سرو

مرو را روی بر من پشت بر مرو

گرازان رخش چون طاووس صد رنگ

به پشتش بر نشسته نقش ارتنگ

درین اندیشه مانده ویس هموار

سپرده تن به رنج و دل به تیمار

یکی روزی نشسته بر لب بام

پگه آنگه که خور بیرون نهد گام

دو خورشید از خراسان روی بنمود

که از گیتی دو گونه زنگ بزدود

یکی بزدود زنگ شب ز گیهان

یکی بزدود زنگ غم ز جانان

چنان آمد به نزد ویس بانو

که آید دردمندی پیش دارو

بپیچیدند بر هم مُرد و شمشاد

ز شادی هر دوان را گریه افتاد

ببوسیدند هر دو ارغون را

پس آنگه بسدّین نوشین لبان را

ز شادی هر دو چون گل برشکفتند

گرفته دست هم در خانه رفتند

به رامین گفت ویس ماه پیکر

رسیدت دل به کام و کان به گوهر

ترا باد این سرای خسروانی

درو بنشین به ناز و شادمانی

گهی در خانه زلف و جام می گیر

گهی در دشت مرغان گیر و نخچیر

به نخچیر آمده‌ستی از خراسان

به پیش آمد ترا نخچیر آسان

ترا من هم گوزنم هم تذروم

چو هم شمشاد و هم آزاد سروم

گهی بنشین به پای سرو و شمشاد

به نخچیری چو من می‌کن دلت شاد

من و تو روز در شادی گذاریم

ز فردا هیچ گونه یاد ناریم

چو روز خوش بود خرم نشینیم

که خود جز خرمی کاری نبینیم

به روز پاک جام نوش گیریم

به شب معشوق در آغوش گیریم

زمانی دل ز شادی برنتابیم

همه کامی بجوییم و بیابیم

هوای دل به پیروزی برانیم

که هم پیروز بخت و هم جوانیم

پس آنگه هر دو کام دل براندند

به شادی هفت مه با هم بماندند

زمستان بود و سرمای کهستان

دو عاشق مست و خرم در شبستان

میان نعمت و فرمانروایی

نشاط عاشقی و پادشایی

نگر تا کام دل چون خوش براندند

ز شادی ذره‌ای باقی نماندند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر داستان عشق ویس و رامین را روایت می‌کند. در ابتدا، ویس از دوری رامین دچار اندوه و مشکلاتی شده و به یاد او غمگین است. وقتی بادی خوش از کوهستان می‌وزد، بوی بهشتی آن به او می‌رسد. شاعر به زیبایی‌های عشق و سختی‌های راه عاشقی اشاره می‌کند و با ذکر چالش‌ها، تأکید می‌کند که اگر عشق راستین وجود داشته باشد، راه‌ها شاداب و گلشن‌نما خواهند بود. ویس به یاد رامین، دربی از آتش عشق زنده کرده و بی‌تاب و بی‌خواب است. غم و اندوهش در روزهای آفتابی و شب‌های تاریک در کنار یاد رامین به شدت حس می‌شود. اما وقتی که رامین به سوی ویس می‌آید، شادمانی و عشق دوباره در دل‌هایشان شکوفا می‌شود. شاعر به لحظه‌های شاد و عاشقانه پس از دیدار آن دو می‌پردازد، جایی که آن‌ها با هم خوشحال می‌شوند و به لذت‌های زندگی دل می‌سپارند. در نهایت، آن‌ها در کنار هم، آزاد و خوشحال، زندگی را جشن می‌گیرند و به عشق خویش ادامه می‌دهند، به معنای واقعی کلمه غرق در شادی و عشق هستند.