بخش ۶۷ - نامهٔ هفتم اندر گریستن به جدایى و نالیدن به تنهایى فخرالدین اسعد گرگانی
فخرالدین اسعد گرگانی / ویس و رامین / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
الا ای ابر گرینده به نوروز
بیا گریه ز چشم من بیاموز
اگر چون اشک من باشدت باران
جهان گردد به یک بارانت ویران
همی بارم چنین و شرم دارم
همی خواهم که صد چندین ببارم
بدین غم در خورد چندین وزین بیش
و لیکن مفلسی آید مرا پیش
گهی خوناب و گاهی خون بگریم
چو زین هردو بمانم چون بگریم
هر آن روزی که زین هر دو بمانم
به جای خون ببارم دیدگانم
مرا چشم از پی دیدنت باید
وگر دیده نباشد بی تو، شاید
بگریم تا کنم هامون چو دریا
منالم تا کنم چون سرمه خارا
عفااللّه زین دو چشم سیل بارم
که در روزی چنین هستند یارم
نه چون صبرند عاصی گشته بر من
و یا چون دل شده بدخواه دشمن
به چونین روز جوید هر کسی یار
مرا یاران ز من گشتند بیزار
اگر صبرست، با من نیست همپشت
و گر بختست خود بختم مرا کشت
مرا دل در بلا ماندهست ناکام
کنون صبرم به دل کردهست پیغام
که من صبرم یکی شاخ بهشتی
مرا بردی و در دوزخ بکشتی
دلا تو دوزخی پر آتش و دود
ازیرا من ز تو بگریختم زود
دلا تا جان تو بر تو وبالست
مرا از صبر نالیدن محالست
به هر دردی که باشد صبر نیکوست
به چونین حال صبر از عاشق آهوست
نخواهم روی صبرم را که بینم
بهل تا هم به بی صبری نشینم
تو از من رفتهای یار دلارام
مرا درخور نباشد صبر و آرام
اگر خرسند گردم در جدایی
ز من باشد نشان بی وفایی
من اندر کار تو کردم دل و جان
تو دانی هر چه خواهی کن بدیشان
هر آن عاشق که کار مهر ورزد
دو صد جان پیش وی نانی نیرزد
چنین باید که باشد مهرکاری
چنین باید که باشد دوستداری
اگر درد من از جور تو آید
همی تا این فزاید آن فزاید
به نیکی یاد باد آن روزگاری
که بود اندر کنارم چون تو یاری
قضا در خواب بود و بخت بیدار
بد اندیش اندک و امید بسیار
جهان این کار دارد جاویدانه
خوشی برّد به شمشیر زمانه
ترا از چشم من ناگه ببرید
دو چشمم زین بریدن خون ببارید
ازیرا خون همی بارم ز دیده
که خون آید ز اندام بریده
مرا بی روی تو ناله ندیمست
دریغ هجر در جانم مقیمست
ز درد من همه همسایگانم
فغان برداشتند از بس فغانم
همی گویند ازین ناله بیاسای
دل ما سوختی بر ما ببخشای
به گیتی عاشقان بسیار دیدیم
نه چون تو مستمندی زار دیدیم
مرا بگذاشت آن بت روی جانان
چو آتش را به دشت اندر شبانان
مرا تنها بماند اینجا به خواری
چو خان راه مرد رهگذاری
نه بس بود آنکه از پیشم سفر کرد
که رفت اندر سفر یار دگر کرد
اگر نالم همی بر داد نالم
که اینست از جفای دوست حالم
دلم گوید مرا از بس که نالی
به ناله بر، نالان را همالی
به تخت کامرانی بر نشسته
چو نخچیرم به چنگ شیر خسته
اگر زین آمد ای عاشق ترا درد
که یارت در سفر یار دگر کرد
ندانی تو که یارت هست خورشید
همه کسی را به خورشیدست امید
گهی نزدیک باشد گه ز تو دور
ترا و دیگران را زو رسد نور
نگارا من ز دلتنگی چنانم
که خود با تو چه میگویم ندانم
به سان مادرم گم کرده فرزند
ز غم بر دل دو صد کوه دماوند
چو دیوانه به کوه و دشت پویان
ز هر سو در جهان فرزند جویان
ندارم آگهی از درد و آزار
اگر ناگه مرا بر دل خلد خار
عجب دارم که بر من چون پسندی
چنین زاری و چونین مستمندی
به چندین کز تودیدم رنج و آزار
دلم ندهد که نالم پیش دادار
بترسم از قضای آسمانی
نیام کرد بر تو دلگرانی
ز بس خواری که هجر آرد به رویم
ز دلتنگی همین مایه بگویم
ترا بی من مبادا شادمانی
مرا بی تو مبادا زندگانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر دربارهی غم و درد جدایی از محبوب است. شاعر به ابر گرینده خطاب میکند و از آن میخواهد که گریه کردن را از چشم او بیاموزد. او دربارهی احساس عمیق خود از فقدان یار صحبت میکند و اینکه چگونه این جدایی باعث از هم پاشیدن روح و دلش شده است. شاعر خود را در حالتی ناامید و رنجور توصیف میکند و به صبر و تحمل اشاره میکند، اما میگوید که صبرش دیگر نمیتواند ادامه یابد. او به یاد روزهای خوش با یارش میافتد و درد جدایی را زهرناک میداند. در نهایت، او ابراز میکند که بدون محبوب هیچ شادی و زندگی برایش باقی نمانده است و دعا میکند که محبوبش هرگز از او دور نماند.