نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۹۰ - پاسخ دادن رامین ویس را فخرالدین اسعد گرگانی

فخرالدین اسعد گرگانی / ویس و رامین / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

دگر ره گفت رامین ای سمنبر

دلم را هم تو دادی هم تو می‌بر

چه باشد گر تو از من سیر گشتی

همان کین مرا در دل بکشتی

مرا در دل نیاید از تو سیری

ندارم بر جفا جستن دلیری

ز تو تندی و از من خوش زبانی

ز تو دشنام و از من مهربانی

به آزار تو روی از تو نتابم

که من چون تو یکی دیگر نیابم

اگر تو برکنی یک چشمم از سر

به پیش دستت آرم چشم دیگر

مرا چندین به زشتی نام بردی

چنان دانم که خوبی یاد کردی

مرا نفرین تو چون آفرینست

که گفتارت به گوشم شکرینست

اگرچه در سخن آزار جویی

ز تندی سربه سر دشنام گویی

خوش آید هرچه تو گویی به گوشم

تو گویی بانگ مطرب می‌نیوشم

چو تو خامش شوی گویم چه بودی

که دیگر باره آزاری نمودی

به گفتاری زبان را برگشادی

وگرچه مر مرا دشمان دادی

بدان گفتار کم درمان نمایی

دلم را هم بدان دردی فزایی

اگرچه بینم از تو درد و خواری

همی دارم امید رستگاری

همی گویم مگر خشنود گردی

زیان دوستی را سود گردی

منم امشب نگارا چون یکی کس

که شیرش پیش باشد پیلش از پس

دلش باشد ز بیم هردو خسته

بلا بر وی ز هر سو راه بسته

گر اینجایم تو خود با من چنینی

که همچون دشمنان با من به کینی

وگر برگردم از پیشت ندانم

که جان از برف و باران چون رهانم

میان این دو پتیاره بماندم

ز دو پتیاره بیچاره بماندم

اگرچه مرگ باشد آفت تن

به چونین جای باشد راحت من

کنون گر مرگ جانم در ربودی

مرا زو درد دل یکباره بودی

اگر چه مرگ جانم را بخستی

تنم باری ازین سختی برستی

تنم در آب دیده غرقه گشته‌ست

جهان بر من چو زلفت حلقه گشته‌ست

دلم داری در آن زلف معنبر

ندانم چون روم بیدل ازیدر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، رامین با سمنبر صحبت می‌کند و احساسات عمیق و متناقضی را بیان می‌کند. او می‌گوید که دلش را به سمنبر داده و نمی‌تواند از او خسته شود، حتی اگر او از وی سیر شود. رامین از تندی‌های سمنبر و لطف‌های خودش سخن می‌گوید و به رغم آزارها و دشنام‌ها، همچنان او را دوست دارد و سخنانش را شیرین می‌داند. او احساس می‌کند که همواره در درد و رنج است و به امید رستگاری و خشنودی سمنبر زندگی می‌کند. او بیان می‌کند که اگرچه بین دو درد و رنج مانده، امید دارد که دوستی باقی بماند و دوستیشان سودمند شود. در نهایت، او وارد دنیای پریشان و دردناک خود می‌شود و از فلکی که بر دلش حلقه زده، می‌گوید.