نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گفتمش وقت تو کردیم دل ویران را

گفت کس جای به ویرانه دهد سلطان را

ناوکش خواستم از سینه کشم کز سر عجز

دل گرفتش بدو دستی که مکش پیکان را

گفتمش رخنه کنم در دل سنگین از آه

تیر پرتاب کجا رخنه کند سندان را

خط و خال و مژه و زلف تو خوش دام رهند

کافران نیک به بستند ره ایمان را

جز خم زلف تو کاو سایه بر آن چهره فکند

سایبان بر مه و خورشید که کرده بان را

تا کی آشفته علی جوئی و گوئی از غیر

هر که واجب طلبد نفی کند امکان را

شیخ پیمانه شکن رفت خدا را مددی

که به پیمانه می تازه کنم ایمان را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با معشوق خود صحبت می‌کند و از درد و دل‌هایش می‌گوید. او می‌خواهد محبت و عشق را در دل خود زنده کند، اما معشوق او را از این کار منع می‌کند و به او یادآوری می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند به ویرانه روح او کمک کند. شاعر با زیبایی‌های معشوقش و تأثیرات آن بر روح و دل خود بازی می‌کند. او به این نکته اشاره می‌کند که عشق و ایمان به معشوق تنها در دل او جا دارد و به همین دلیل نمی‌تواند از آن دور شود. در پایان، شاعر از خداوند کمک می‌خواهد تا با پیمانه‌ای تازه ایمانی نو به دست آورد و از دردهای عاشقانه‌اش رهایی یابد.