شمارهٔ ۱۰۳۰ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جسمم چو شمع در غم جانان گداخته
تنها نه تن که در بدنم جان گداخته
بگداخت جان بجسمم و بس خوش دلم که هست
خالص زری کز آتش سوزان گداخته
پروانه سوخت زآتش دیدار و دم نزد
افسوس از آن که از تف حرمان گداخته
از چاک سینه جست زبس آه شعله دار
سر همچو شمع تا بگریبان گداخته
شد همچو زیب چشم و فرو ریخت از مژه
کاندر چراغ در شب هجران گداخته
اشکم گداخت در صدف دیده ایعجب
لؤلؤ که دیده در دل عمان گداخته
خود از کجا همی جهد این برق خانه سوز
کز او تمام دشت و بیابان گداخته
خون است لاله سربسر اما نمیچکد
خونش بدل زداغ گلستان گداخته
تو آبشار رحمت و ساقی کوثری
آشفته ات زتابش نیران گداخته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق درد و آرزو در عشق است. شاعر خود را چون شمعی گداخته معرفی میکند که در پی محبوب است و این آتش، نه تنها جسم او بلکه جانش را نیز سوزانده است. او به پروانهای شبیه میشود که از حرارت عشق جان میدهد و از درد جدایی ناله میکند. اشکهای او به مانند لؤلؤ در صدف دیدهاش به طرز غمانگیزی میدرخشد و تمام هستی او تحت تأثیر عشق و آتش جدایی است. در نهایت، شاعر از محبوب خود به عنوان منبع رحمت و فیض یاد میکند که در این دنیا به سوختن و گدازش دچار شده است.