نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳۷ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

نیست یعقوب را چو تو پسری

ورنه با یوسفش نبود سری

اینکه در راه عشق نوسفری

تو زپا نالی و مراست سری

این جمال و کمال و خلق نکو

ملکی یا که حور یا بشری

شمع پروانه را بسوخت چنان

کز وجودش بجا نماند اثری

به تو مستغرقم چنان ایشوخ

که ندارم زخویشتن خبری

من نظر از تو برنمیگیرم

گر تو بر من نمیکنی نظری

آنکه چون برق میرود زنظر

ریخت در آشیان ما شرری

میتوان کردنش به تو نسبت

کله بندد زمشگ گر قمری

از شب هجر روز محشر را

کرد ایزد حدیث مختصری

گفتمش رو مپوش آشفته

گفت با آینه تو بی بصری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و زیبایی می‌پردازد و از احساسات عمیق یک عاشق نسبت به معشوقش صحبت می‌کند. شاعر با اشاره به یعقوب و یوسف، به تنهایی و نا‌امیدی اشاره می‌کند و از زیبایی و کمال معشوقش سخن می‌گوید. او به شدت در عشق غرق شده و به‌گونه‌ای است که خبری از خود ندارد. عدم توجه معشوقش را به شدت احساس می‌کند و نسبت به دیگران احساس سوختن و نابودی می‌کند. در نهایت، به نظر می‌رسد که معشوق با زیبایی‌اش قدرتی دارد که توانایی دیدن حقیقت را از عاشق سلب کرده است.