نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۰ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ایکه بر عارض افروخته بر دل ناری

از چه رحمت بدل سوختگانت ناری

بت پرستان جهان راست حمایل زنار

بر بت و چهره تو از زلف کنی زناری

گر زلیخا نگرد روی تو بی پرده به مصر

حاش لله که به یوسف بودش بازاری

مار زلفین تو عمدا بزند زخم بجان

عقرب آسوده شود تا نکند آزاری

لوث زهدت نرود از دل و جان ای زاهد

تا بکفاره شوی خاک بود در خماری

لاجرم سلطنت کون و مکانش بخشند

هر که بر بندگی عشق کند اقراری

وه که در ساحت دل نیست جز اقلیم خراب

زآنکه جز عشق در این خانه بود معماری

تهمت دل به که بندم که بسینه گم شد

که در این خانه بجز تو نبود دیاری

تا که آشفته حدیث سر زلف تو نوشت

طبله مشک ختن را نخرد عطاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و زیبایی می‌پردازد و در عین حال به تاسف و درد ناشی از آن نیز اشاره دارد. شاعر از زلف‌های معشوق به‌عنوان ابزاری پیچیده برای ایجاد زخم عشق یاد می‌کند و به تضاد میان عشق و زهد اشاره می‌کند. همچنین، او چهره معشوق را بالاتر از تمام بت‌ها می‌داند و با استفاده از تصاویری از زیبارویان و داستان‌هایی چون زلیخا و یوسف، به عمق عشق و دلبستگی‌اش اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که در دل انسان، هیچ چیز جز عشق واقعی و خالص وجود ندارد و بقیه امور بی‌اهمیت‌اند.