نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۱ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانی

که دستان ساز شد هر بلبلی بر طرف بستانی

نشان از خیمه لیلی در این وادی نمی بینم

کنم مجنون صفت هر روز گر طوف بیابانی

لبت دارد دوای دردم و ناچار میمیرد

مریضی را کز آن عناب بنویسند درمانی

نیاید در خم چوگانشان جز گوی مهر و مه

اگر ترکان بسازند از سر زلف تو چوگانی

کجا این بی بضاعت را شماری از خریداران

کز این زنجیر صد یوسف دراندازی بزندانی

کمانداران زهر سوئی بتیری خسته آهوئی

تو هم تیر مژه داری بساز ای چشم پیکانی

نخواندی گر حدیث زلف او بر غیر در محفل

چرا آشفته پیوسته از این گفته پریشانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل حاضر، شعری از عشق و حسرت است که در آن شاعر به زیبایی و جذابیت محبوب اشاره می‌کند. او به بلبلی نسبت می‌دهد که از عشق می‌خواند و از آن طرف، از غم دوری معشوق و درد ناشی از آن سخن می‌گوید. شاعر دربارة عدم مشاهده نشانه‌های محبوب خود در دنیای اطرافش و ناامیدی‌اش از برآورده شدن عشقش سخن می‌گوید. همچنین، عشق را به نوعی بیماری توصیف می‌کند که تنها با لب‌های معشوق قابل درمان است. او با تعبیرات سمبلیک مانند "چوگان" و "تیر مژه" به زیبایی و قدرت جذابیت معشوق اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر از پریشانی و آشفته‌حالی خود به خاطر عشقش می‌گوید.