نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۶۶ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ساقی به کجائی بده آن مایه مستی

تا بر سر مستی بنهم کسوت هستی

زنّار ببر سبحه بنه خرقه بسوزان

در میکده عشق بیا کز همه رستی

برخاسته نقش بت عقلم ز دل و جان

ز آن روز که ای عشق در این خانه نشستی

پیمان که ببستم که بپیمانه زنم سنگ

باز آمدی و شیشه توبه بشکستی

از غمزه‌ات ای چشم چه ها رفت به دل دوش

با ما نتوان گفتنش ای ترک که مستی

خوش بسته‌ای ای دل چو به آن زلف تعلق

حقا که تو خوش قید علایق بگسستی

گفتم که چو سوسن به زبان وصف تو گویم

چون غنچه ز گفتار لب نطق ببستی

هر عهد که بستند شکستند حریفان

چون عهد غم عشق ندیدم به درستی

آشفته نشان جست ز دلدار به هر در

در خانه نهان بود نشانش تو نجستی

در بتکده عشق چو آئی تو خلیلا

بت ساز نه بینی و دگر بت نپرستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ساقی می‌خواهد که مایه‌ای از مستی به او بدهد تا بتواند از دنیای مادی و مشغولیت‌های زندگی رها شود. او به عشق و میکده اشاره می‌کند و از پیمان‌هایی که با خود بسته یاد می‌کند. شاعر احساس می‌کند در عشق، دلش شاد و گرفتار زلف معشوق شده و به زیبایی او اشاره می‌کند. همچنین به تلاطم‌های عشق و شکست عهدها اشاره دارد و می‌گوید که در میکده عشق، دیگر نیازی به بت‌های مصنوعی نیست و تنها معشوق واقعی مهم است. در نهایت، او به جدایی از علایق دنیایی و تسلیم به عشق تاکید می‌کند.