شمارهٔ ۱۰۶۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ایکه از چهره شمع انجمنی
بقد ازنار سرو در چمنی
نکنم با خیال زلف و رخت
بچمن میل سنبل و سمنی
عارفش مرده لحد خواند
روح بی ذوق عشق در بدنی
کی بری ره بکوی او هیهات
ایکه در بند نفس خویشتنی
بر سر کوی همچو تو شاهی
عار باشد گدای مثل منی
در دهانت که داشت وهم و گمان
شد یقین پیش عقل از سخنی
تن گدازم که جان شوم همه تن
جان بجانان سزا بود نه تنی
از رسن بازی دو زلف سیاه
یوسف دل بچاه درفکنی
کی رهی از کمندش آشفته
گر سرا پا بحیله مکر و فنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و عشق عارفانه میپردازد. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوقش به مثابه شمعی در انجمن و نوری در باغ یاد میکند. او بیان میکند که نمیتواند از خیال زلف و زیبایی معشوق خود رها شود، حتی اگر به ناامیدی برسد. در ادامه، از احساس گرفتار شدن در بندهای نفس و ناتوانی از رسیدن به معشوق میگوید و به گدای حسرتزدهای مانند خود اشاره میکند. شاعر از عواطفش میگوید و بر این نکته تأکید میکند که جانش باید در اختیار جانان باشد، نه تنها تنش. نهایتاً، او از درد عشق و مشکلاتی که ناشی از زیبایی معشوق است، حرف میزند و به کمند عشق و پیچیدگیهای آن اشاره میکند.