شمارهٔ ۱۰۶۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تو نه ای زآب و خاک از نوری
بچه ناز پرور حوری
گر بعقباست جنت موعود
تو بدنیا بهشت موعودی
زآن لب پرنمک خبر دارد
هر کرا هست زخم ناسوری
توده عنبری شبه قامت
بر سرم پنجه است کافوری
عقل گوید که غالبم بر نفس
عشق گوید برو که معذوری
گر زغیرت بود سرور و غمت
گر غم از دوست هست مسروری
سوختی عالمی زپرتو حسن
غالب الظن که آتش طوری
ایکه چون شمع شاهد عامی
چو پری در حجاب مستوری
عقل بگریخته زسطوت عشق
با سلیمان چه میکند موری
عیب عذرا کنی و بیخبری
عذر میخواهمت که معذوری
چشم میخوارگان بعفو کریم
زاهدا تو بزهد مغروری
یوسف عشق را بهازاریست
نیست عشاق را زرو زوری
گفتی آشفته در کمند مرو
کاختیارت بود نه مجبوری
لیک شاهین چو پنجه بگشاید
نتواند گریخت عصفوری
بسکه وصف شکرلبان کردی
شعرت افکند درجهان شوری
من بیاد علی شدم نزدیک
تا نگویند از خدا دوری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است که فراتر از دنیای مادی و جسمی قرار دارد. شاعر به توصیف معشوقی میپردازد که از نور و زیبایی خاصی برخوردار است و با وجود زخمهای عاطفی، عشق او را رها نمیکند. عشق به عنوان نیرویی قدرتمند توصیف میشود که عقل را به چالش میکشد و انسان را به سمت خود میکشاند. شاعر همچنین به مفهوم جنت و بهشت اشاره میکند و میگوید که عشق حقیقی میتواند بهشتی در زمین بیافریند. در نهایت، او با بیان احساساتش، به نزدیکی به خدا و معشوق میرسد و بر ارتباط عمیق میان عشق و الهیات تأکید میکند.