شمارهٔ ۱۰۷۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردی
ناز بسیطی و زنی لاف زنور سرمدی
ماند بجا چو سوزنش سلسله بست زآهنش
روح که در فلک همی دم زند از مجردی
آینه بودی از ازل مظهر عشق لم یزل
نفس هوا بدل کند نیکی مرد بر بدی
نقش خلاف نسپرد از دل و دیده لاجرم
هر که بچهره علی دید جمال احمدی
چشم شهود عشق را نور تو جلوه گر چو شد
شمع بسوخت زادعا لاف چو زد زشاهدی
شیخ چو دید صومعه دامگه ریا بود
شست بآب میکده سبحه و دلق زاهدی
خود نشناخته بود لاف خداشناسیت
غازی نفس خود نه ای چند کنی مجاهدی
یا صمد است ورود تو لیک بسینه نقش بت
پیش صنم نموده ای در همه عمر عابدی
آشفته روی در حرم طوف کنان به بتکده
دین یهود داری و جلوه دهی محمدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و حقیقت روحانی میپردازد و به مظاهر مختلف عشق و عبودیت اشاره میکند. او از درد و رنج ناشی از جدا بودن از عشق الهی صحبت میکند و به کسانی که در ظاهر خود را مذهبی میپندارند، اما در دل به دنیا وابستهاند، نقد میکند. شاعر به زیبایی و حقیقت وجودی پیامبر محمد (ص) و امام علی (ع) اشاره میکند و تأکید دارد که اگر کسی جمال واقعی آنان را ببیند، به نور عشق هدایت خواهد شد. در نهایت، شاعر نشان میدهد که بسیاری از افراد، علیرغم ادعای دینداری، در باطن گرفتار ریا و دنیا هستند و باید به عمق حقیقت عشق و عبودیت پی ببرند.