شمارهٔ ۱۰۹۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
برق سانم زدیده میگذری
تا کجا خرمنی زجا ببری
دوستان میکشی زکینه بچشم
بکه آیا بمهر مینگری
تا تو را رهگذر کجا باشد
ما چو نقش قدم برهگذری
نظر دوست گیردت از خاک
ای که بسمل زناوک نظری
من خبر داشتم زآفت عشق
وه که دل باختم به بیخبری
جمع ناید فرشته با مردم
ننشیند میان جمع پری
آتش طور میرسد از ره
شمع را گو مکن تو جلوه گری
گل بناز و نعیم اندر باغ
غافل از آه بلبل سحری
هر که بیند پری درد پرده
آه از این عاشقی و پرده دری
غم تو میخورند روز و شبان
غم عشاق خود چرا نخوری
خضر گو چشمه حیاتت کو
تا بیاری و جرعه ای بخری
دام افکنده ای تو آشفته
تا بگیری تو باز کبک دری
مدح حیدر بگو بشیرینی
کز نی خامه ات شکر بخوری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تفسیر عشق و احساسات عمیق انسانی پرداخته و به بیان کشتن دوستی به خاطر کینه و بیتوجهی به مهر و محبت میپردازد. شاعر به راهگذری اشاره میکند که به سرعت میگذرد و از محبتی که باید به دوستان و عاشقان کرد، غافل است. همچنین به عشق و آتش درونیاش اشاره میکند و از دردهای عاشقانه و غمهایی که برای خود و دیگران وجود دارد، صحبت میکند. شاعر از خضر، نماد حیات و دانایی، میخواهد تا به او چشمهای از حیات عطا کند و در نهایت به مدح حیدر میپردازد و شیرینی کلماتش را به تصویر میکشد. کل این شعر به نوعی نشاندهنده عشق عمیق، درد و زیباییهای زندگی است.