نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۰۰ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

سودای تو هر شب کشدم بر سر کوئی

چون آینه هر لحظه کنم روی بروئی

کی یکسر مو جان زفسون تو برد دل

کامیخته سحر تو بر هر سر و موئی

امشب بکجا میروی ای سرو خرامان

کاز هر بن مژگان رود از یاد تو جوئی

جز کنج در میکده ما را نبود کنج

من غیر تو هرگز نکنم روی بسوئی

من خوی نگردانم و روی از تو نپیچم

ترکانه تو هر لحظه برائی و بخوئی

چون عود اگر سوخته ام بوی خوشم نیست

در آه من از زلف تو آمیخته بوئی

ای سینه سیمین تو مگر نقره خامی

ای دل تو در آن سینه مگر آهن و روئی

ای محتسب از عاقبت خویش بیندیش

روزی که زنی سنگ تغافل بسبوئی

از هو بجز از نام علی هیچ مجوئید

صوفی بعبث چند زنی هائی و هوئی

افکنده سر آشفته بمیدان ارادت

شاید که شمارند زچوگان تو گوئی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حس عاشقانه و آرزوی شاعر برای معشوقه‌اش است. شاعر هر شب به یاد معشوق در کوی او سر می‌برد و همچون آینه پیوسته به روی او نگاه می‌کند. او از قدرت سحر و جذبه‌ی معشوق سخن می‌گوید و از اینکه چطور در دل او جا دارد. شاعر از معشوقه‌اش می‌پرسد که به کجا می‌روی و به یاد او، چشمانش پر از اشک می‌شود. او به میکده‌ای که در آنجا با معشوقه‌اش است اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ کس غیر از او برایش اهمیت ندارد. شاعر خود را همچون عودی می‌داند که اگر سوخته باشد، هنوز بوی خوشی از خود دارد. او از دل و سینه‌اش می‌پرسد که آیا آنها نیز بی‌احساسند و در آخر به محتسب توصیه می‌کند که به عاقبت کار خود بیندیشد و بر اهمیت عشق و یاد علی تاکید می‌کند. در نهایت، شاعر از عشق و ارادت خود به معشوق یاد می‌کند.