شمارهٔ ۱۱۱۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
اول ای عشق گمانم که تو سودا بودی
عاقبت آفت دل دشمن جانها بودی
گاه در طلعت یوسف بتجلی در مصر
گاه شور افکن مجنون شده لیلا بودی
گفته بودم که بدانائی از اوجان ببرم
چون بدیدم بکمین دل دانا بودی
رخنه در کوه چو فرهاد بسی کردم آه
سخت تر ای دل سنگین تو زخارا بودی
مدتی پرده فکندی زعذرا عذرا
گاه در ربع و دمن مظهر سلمی بودی
جام جمشید شدی آینه اسکندر
گاه خنجر شده در پهلوی دارا بودی
رفتن و آمدنی بود به تبدیل لباس
اول و آخر ای عشق تو تنها بودی
گه شدی روح و دمیدی بدم روح قدس
گه بلب معجزه بخشای مسیحا بودی
ارنی گوی شدی گه بلباس موسی
گاه در وادی طور آتش سینا بودی
بد و نیک تو بمقدار بصیرت گویند
ورنه از پای بسر تو همه زیبا بودی
بیشتر عشق بود باعث رسوائی تو
گرچه آشفته از آغاز تو رسوا بودی
مگر ازعشق توئی سر خداوند حکیم
فاش گویم که علی عالی اعلا بودی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در اشعار فوق، شاعر به توصیف عشق میپردازد و ویژگیها و جلوههای مختلف آن را بررسی میکند. او عشق را به عنوان یک نیروی قدرتمند و دگرگونکننده معرفی میکند که در جنبههای مختلف زندگی نمایان میشود. عشق گاهی مانند یوسف زیباست و گاهی همچون لیلا جنونآور. شاعر از تجربیات عاشقانهاش صحبت میکند و به اثرات عمیق عشق بر دل و جان اشاره میکند. در نهایت، عشق را به عنوان دلیلی برای رسوایی و شگفتی انسان معرفی میکند و به عمق و حکمت آن پی میبرد، در حالی که آن را به خداوند علی تشبیه میکند.