نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۱۷ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

سلطانم ار بسازم زآن خاک در کلاهی

خورشیدم ار بسایم روئی بخاک راهی

کی آمده ببازار سروی بساق سیمین

با کس سخن نگفته اندر وثاق ماهی

آن گاه در غروب و رویت مدام تابان

حسن تو راست خورشید روشن برین گواهی

نه شکوه اش زقتلست جویای قاتلست آن

گر بشنوی بمحشر فریاد دادخواهی

چون هست تیر غمزه با آن سپاه مژگان

تو فوج خصم بشکن بی لشکر و سپاهی

تو خود مسیح وقتی با صد مقام افزون

کاز گفتنی دهی جان کز کشتنی نگاهی

گر ماه و مهر پیشت لافی زنند از حسن

بر خرمن مه و مهر آتش زنم زآهی

تا ماه و خور نگویند ما روشنیم بالذات

آئینه را نگهدار در پرده گاه گاهی

جز دوستی حیدر ما را ثواب نبود

زیرا که غیر بغضش نبود دگر گناهی

آشفته گر بروید مهر گیا زخاکم

شاید که نیست جز مهر در این چمن گیاهی

شاید اگر بگیری دست چو من گدائی

چون تو به خیل امکان بالجمله پادشاهی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به وصف زیبایی و عظمت معشوق می‌پردازد و با زبان دلنشینی، عشق و دوستی را نسبت به او بیان می‌کند. شاعر از زیبایی‌های ظاهری و باطنی معشوق سخن می‌گوید و او را مانند خورشید و ماه توصیف می‌کند که روشنایی و جذابیتش بر همه چیز سایه افکنده است. همچنین به مظلومیت و نیاز به دادخواهی اشاره می‌کند و از قدرت و ایستادگی معشوق در برابر مشکلات می‌سراید. در نهایت، شاعر بر دوستی با حیدر (علی علیه‌السلام) تأکید می‌کند و در پیوضوح می‌گوید که عشق و دوستی او را از گناهان دور می‌کند. این شعر نماد عشق خالص و عمیق به معشوق و مفاهیم مرتبط با آن است.