شمارهٔ ۱۱۲۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
صبح عید است شبی کز در من بازآئی
زآنکه شب را نبود صبح به این زیبائی
نبود حاجت صبحم به شبان یلدا
گر بناگوش به زیر خم مو بنمائی
اوفتادت به قضا حلقه آن زلف رسا
میزند با قد تو لاف ز همبالائی
خونم ار هیچ بود لیک کند ناخن رنگ
تا به کی پنجه به خون دگران آلائی
پیکر تست نه مردم که به چشمان بیند
میدهد عکس تو در دیده من بینائی
امتحانم چه کنی خسته تیر نظرم
تا به کی از نظرم میروی و میآئی
بعد از این در به رخ مدعیان باید بست
شایدت سیر توان دید در آن تنهائی
آسمان بسته به رویم در رحمت امشب
وقت آن شد که در میکده را بگشائی
گفتی افسوس از آن سر که نشد خاک درم
ما ستاده به غرامت تو چه میفرمائی
حسن رخسار تو زآرایش کس مستغنی است
از خط و خال چه حاجت که جمال آرائی
گر هوائی بجز از مهر علی هست تو را
بهل آشفته عبث باد چه میپیمائی
در جهان کس نشنیدم که بود همتایش
کوفت بر بام حرم کوس چو بر یکتائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف صبح عید و زیبایی آن میپردازد. او احساس شادی و امیدواری خود را بیان میکند و میگوید که در شب یلدا نیازی به صبح ندارد، زیرا زیبایی معشوقش کافی است. شاعر به زیبایی زلف معشوق اشاره میکند و تأثیر آن بر روح و روان خود را میسازد. او از احساس عشق و تمایل به معشوق سخن میگوید و نشان میدهد که این عشق میتواند هر چیزی را تحت تأثیر خود قرار دهد. همچنین، شاعر به محدودیتهای موجود در عشق و تنهایی اشاره میکند و در انتها از زیبایی و جذابیت معشوقش که به هیچ آرایشی نیاز ندارد، سخن میگوید. در کل، شعر ترکیبی از عشق، زیبایی، و احساسات عمیق انسانی است.