شمارهٔ ۱۱۲۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
سرو چو نخل قامتت سر نزد چنین سهی
نیست چو سیب غبغبت میوه خلد در بهی
چرخ همی نه از فسون رنگ بباخت بارهی
شیر شکار میکند حیله او به روبهی
ایکه به روز و شب مرا در همه عمر همرهی
بار بمنظر نظر از چه مرا نمیدهی
چون تو زسوز زخم دل از همه حال آگهی
مشک مساز بوی مو با نفس سحرگهی
آشفته خاک میکده چون تو ز کف نمینهی
غم نبود اگر مرا کیسه ز زر بود تهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به شرح زیبایی و دلتنگی شاعر برای محبوبش پرداخته است. شاعر محبوب خود را به نخل زیبا و خوش قامت تشبیه میکند و میگوید که در دنیا هیچ میوهای به شیرینی و زیبایی او نیست. او همچنین به ناپایداری دنیا و بازیهای چرخ فلک اشاره میکند و از محبوبش میخواهد که با نگاهش به او توجه کند. شاعر با بیان اینکه از درد دلش آگاه است، به او تذکر میدهد که عطر مویش را در بامداد نپراکند. در نهایت، او از غم و اندوه میگوید که حتی اگر پول و ثروت هم داشته باشد، باز هم از عشقش بینصیب است.