شمارهٔ ۱۱۳۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر زروی نگارین تو پرده برداری
در این دیار دل و دین بجای نگذاری
دلی نشد که ندیده زچشمت آزاری
بلی زترک نیاید بجز ستمکاری
ستان بکف زچه صف برزده است مژگانت
اگر نه چشم تو راهست قصد خونخواری
کس از خدنگ قضا جان نمیبرد گوئی
زابروان تو آموخته کمانداری
تو را که معجز عیسی نهان بود در لب
زچشم خود نکنی از چه رفع بیماری
بسر اگر نهدم تاج غیر خودش نبود
بآن خوشم که تو تیغم بفرق بگذاری
بکیش ما نبود سرفراز آشفته
مگر سری که بمیدان عشق بسپاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر زیبایی و تاثیرات عمیق چشمان معشوق است. شاعر از معشوق میخواهد که اگر پرده از زیباییهایش بردارد، دل و دین همگان را میگیرد و کسی نمیتواند از آزار چشمان او فرار کند. او به قدرت عشق و تاثیر آن بر روح و جان انسانها اشاره میکند و میگوید که اگر معشوق بخواهد، میتواند با نگاهش بیماریها را درمان کند. در نهایت، شاعر اعلام میکند که حتی اگر تاجی بر سرش نهد، خوشحال است که در عشق، برای معشوق فداکاری کند. به طور کلی، شعر به وصف ویژگیهای عاشقانه و قدرت عشق میپردازد.