شمارهٔ ۱۱۳۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
جز حسن دیده دیده در روی تو کمالی
ور نه هر آن که بینی او راست زلف و خالی
چون هندوان در آذ از رشک میبرم سر
تا تو مجاور ای خال بر طرْف آن جمالی
از حالت قد تو اندر سماع آید
گر صوفئی ببینی روزی به وجد و حالی
دی رفت با حکیمی حرفی ز سِرّ موهوم
در خاطرش نگنجد جز آن دهان خیالی
بر چرخ یا هلال است یا بدر یا که خورشید
باروی و ابروان تو بدر و خور و هلالی
در کوی تو ملولم این بس عجب که هرگز
اندر بهشت نبْود بر خاطری ملالی
تا کوکب مرادم کی از افق برآید
با مصحف جمالت امشب زدیم فالی
پیوند روح با روح جز جذبهای نباشد
تدریس عشق را نیست اسباب قیل و قالی
سرو و گل و مه و خور ناچار در زوالند
ای عشق لایزالی نبْود تو را زوالی
ای شمع بزم وحدت از پرتو تو روشن
آشفته را طلب کن کاو را نمانده بالی
ای دست حق بماند سر سبز و جاودانی
چون خضرش ار ببخشی از حوض خود زلالی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق است که به نظر شاعر، تنها زیبایی واقعی و کامل در چهره معشوق وجود دارد و سایر زیباییها در مقایسه با آن ناقص به نظر میرسند. شاعر با استفاده از تشبیهات به توصیف چهره و حالت قد معشوق میپردازد و عشق را به عنوان نیرویی فراتر از کلمات و صحبتهای معمول معرفی میکند. او همچنین به این نکته اشاره میکند که زیباییها و نعمتهای دنیا، همگی ناپایدار و در زوالاند، در حالی که عشق واقعی ابدی و پایدار است. در پایان، شاعر با تمثیلی از نور و روشنی عشق، به جاودانگی و سرسبزی آن اشاره میکند.