نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۴۰ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون می‌شدی

عقلم ز سر کردی برون ای کاش مجنون می‌شدی

ای عشق عالم‌سوز من وی برق جان‌افروز من

آتش زدی چون نی به جان ای کاش بیرون می‌شدی

می‌خواست با سبحه به دل زاهد کند زنار من

ای دل نکردی این عمل حقا که مغبون می‌شدی

ای لؤلؤ بحرین دل بی‌جا چه ریزی از بصر

گر مانده بودی در صدف تو در مکنون می‌شدی

از عقل و دین بیگانه‌ام سودایی و دیوانه‌ام

آشفته این شور جنون ای کاش افزون می‌شدی

قاصد چو آمد سوی تو آهسته رفتم همرهش

گفتم مبر نامم برش زیرا که محزون می‌شدی

تا حالت زار مرا دانی که چون شد از غمت

ای کاش در زلف بتی چون خویش مفتون می‌شدی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عواطف عمیق عاشقانه و حسرت شاعر است. شاعر از عشق خود صحبت می‌کند و آرزو می‌کند که معشوقه‌اش به او پاسخی می‌داد و در زندگی‌اش حضور داشت. او از جنون و دیوانگی خود به دلیل عشق می‌گوید و به احساسات شدیدی اشاره می‌کند که ناشی از فراق و دوری است. شاعر دوست دارد که معشوقه‌اش به او توجه کند و در کنار او باشد، و این حسرت و آتش عشق او را به شدت آزار می‌دهد. در نهایت، او از درد و رنجی که عشق برایش به ارمغان آورده، می‌نالد و آرزو می‌کند که معشوقه‌اش به او نزدیک‌تر می‌شد.