شمارهٔ ۱۱۳۲ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به شهر مصر از خجلت ببندد دکه حلوایی
اگر آن پستهٔ شیرین به شکرخنده بگشایی
کساد مشک و عنبر در ختا و چین کنی عمدا
گره از زلف مشکین گر به راه باد بگشایی
بپوشد مه به رخ پرده چو تو پرده برانداری
رود سرو از چمن بیرون چو تو با ناز بازآیی
به خوبی ای صنم طاقی وحید عصر و آفاقی
مسخر شد چو آفاقت بزن نوبت به یکتایی
چو دل بر نیکوان بستی وداع عقل و دین میکن
حدیث عشق گر خواندی بشوی اوراق دانایی
ز رسوایی نیندیشد کسی کاو عشق میورزد
که از آغاز شد همخوابه با هم عشق و رسوایی
به جامم زهر اگر ریزی چو شهد از شوق مینوشم
که حنظل چون شکر گردد به کامم چون تو فرمایی
به یک بوسه علاجم کن ز عناب میآلودت
که از عناب میآید علاج درد سودایی
بدان چستی که آهن را برد آهنربا از جا
به یک غمزه تو دل زآهندلان شهر بربایی
می گلگون بده ساقی غنیمت دان دم باقی
که میبخشد فراقت از غم دنیا و دنیایی
چرا زلفت پریشانت مرا آشفتهتر دارد
گر از زنجیر هر دیوانه میبیند شکیبایی
کمند شاه را مانی ز بس خم در خمی ای مو
علی کاو را مسلم گشته در آفاق مولایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت محبوبی اشاره دارد که عشق و زیبایی او باعث میشود چیزهای عادی به نظر بیایند و ارزش خود را از دست بدهند. شاعر بیان میکند که حتی در شهر مصر، به دلیل زیبایی او، دکان حلوایی میبندد و اشاره به عواید عشق و رسوایی دارد. او همچنین بر تأثیر عمیق عشق بر عقل و دین تأکید میکند و میگوید که کسانی که عشق میورزند، از رسواییها نمیترسند. عشق به محبوب، شاعر را به جایی میرساند که حتی زهر را به شهد و تلخی را به شیرینی تعبیر میکند. در نهایت، شاعر از محبوب خود میخواهد که با یک بوسه و یک غمزه، دلش را فریب دهد و او را از اندوه دور کند. این شعر به طور کلی مورد عشق و زیبایی، درد و لذتهای عشق پرداخته است.