شمارهٔ ۱۱۵۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شهری بود نکوئی و جانا تواش دری
فرزند حسن و عشق و تو بر هر دو مادری
عشقم نشست در دل و عقلم فرار کرد
آری دو پادشاه نشاید به کشوری
تا هست منظر دل و دیده مقام دوست
حاشا که من نظر بگشایم به منظری
دیدم که خضر جام به کف سوی میکده
میرفت تا بَدَل کند او را به ساغری
ذرات را وجود چه در پیش آفتاب
ما غیر دوست هست ندیدیم دیگری
هستی گل ار کلاله ز سنبل فکنده گل
سروی اگر که سرو ز گل آورد بری
کوثر به جنب چشمه نوش تو قطرهای
خورشید پیش تابش روی تو اختری
ملکی است خوبروئی او را تو مالکی
بحریست آفرینش او را تو گوهری
منصوروار داری اگر سر حق بسر
داری بود محبت آنجا ببر سری
آشفته را کله نه و سر سوده بر سپهر
تا ساخته ز خاک در شاه افسری
شاها توئی که علت ایجاد عالمی
شاها توئی که وارث تاج پیمبری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف یک شهر زیبا و خاص میپردازد که در آن، عشق و خوبیها به وضوح دیده میشود. او از عشق خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که عقلش در گرو عشق اوست. شاعر تأکید میکند که اگر دل و چشم به زیباییهای معشوق دوخته شده، هیچ فضایی برای نگاه به چیز دیگری وجود ندارد. سپس به تصویرسازیهای زیبایی از معشوق و تأثیر او بر آفرینش میپردازد و او را به عنوان منبع عشق و زیبایی معرفی میکند. در نهایت، شاعر با احترام و ستایش از موقعیت معشوق به عنوان خالق و وارث پیامبری یاد میکند.