شمارهٔ ۱۱۹۰ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خرابم کردی ای ساقی که دیوانه خراب اولی
نهادی چشم را بر هم که این فتنه به خواب اولی
مرا صندل به سر سودن طبیبا سودکی بخشد
به دفع درد مخموران بود ساقی شراب اولی
به خاک و خون تپم تا کی بکش تیغ و بکش زارم
به قتل صید بسمل لاجرم باشد شتاب اولی
خطا کردم به جز عشقت اگر کار دگر کردم
خطایی رفته از دستم ولی دانم صواب اولی
چه میپوشی به رخ پرده نه آخر آفتابستی
جهان را نور باید دادن خور بیحجاب اولی
بگفتم غمزهات بیحد بریزد خون اهل دل
بگفتا کار تُرک است این و باشد بیحساب اولی
طبیبا بر لب جانانهام بوسی حوالت کن
علاج درد مستسقی اگر شاید شراب اولی
بیا و چهرهکاهی کن ز درد عشق آشفته
برای سکه و اسم سلاطین زر ناب اولی
به درد عشق جَهْدی کن کتاب صامتت چی بود
ترا ذکر علی آن معنی امالکتاب اولی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ساقی میخواهد که او را از حال خراب و دیوانگی نجات دهد. او به زیبایی و جذابیت ساقی اشاره میکند و میگوید که نگاه کردن به او مانند خوابیدن در توفان عشق است. شاعر احساس میکند که در عشق دچار درد و رنج شده و به ساقی نیاز دارد تا با شراب وی را آرام کند. او همچنین از سرنوشت خود نگران است و میگوید که اگر کار دیگری غیر از عشق انجام داده، فقط به خاطر عشق او بوده است. در پایان، شاعر به اهمیت نور و حقیقت اشاره میکند و به امید یافتن درمانی برای درد عشق خود، از ساقی کمک میطلبد.