شمارهٔ ۱۲۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دیوانه ای که از تو در او وجد و حالتست
گر حرف کفر گفت نه جای ضلالتست
بر فتوی حکیم بده می ببانگ چنگ
زاهد که منع باده کند از جهالتست
پیغمبران بخلق کنند ار رسالتی
جبریل عشق را برسولان رسالتست
زنگ ملال زآینه دل بشو زمی
کائینه خانه را نه محل ملالتست
سرد رهت فکنده و ایستاده منفعل
سر بر نیاورم که مقام خجالتست
صوفی بوجد و حال نیابد سماع عشق
حالات عشق را نه مقام و مقالتست
درندگان دشت پرستاریش کنند
لیلا گرش بحالت مجنون کفالتست
عشقت پی خرابی دل میکشد سپاه
شه را بملک خود نظر استمالتست
آشفته پا زسلسله زلف او مکش
عمری که صرف عشق نگردد بطالتست
جهدی بکن که خاک شوی بر در مغان
کاکسیر را بمس اثر استحالتست
شاه نجف امیر عرب خسرو عجم
کاسلام را ز تیغ کج او دلالتست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی موضوع عشق و حالاتی میپردازد که انسان در مسیر عشق تجربه میکند. شاعر به دیوانگی و وجد و حالاتی که از عشق به وجود میآید اشاره میکند و میگوید که حتی اگر کسی کفر بگوید، عشق و حالت او را نمیتوان ضلالت تلقی کرد. او تأکید میکند که زاهدان واقعی نباید عشق را منع کنند، زیرا این عمل نشانه جهل آنهاست. عشق به مثابه نیرویی است که پیغمبران را به ارتباط با مردم میکشاند و باید دل را از ملالت پاک کرد. شاعر به اهمیت حالات عشق و تجربه آن اشاره دارد و بیان میکند که عاشق نباید به حالت خجالت برآید. همچنین به تصویر زیبایی از عشق و تأثیر آن بر دل و جان اشاره میکند. در نهایت، بر لزوم فداکاری در عشق و قرار گرفتن در کنار مغان (صوفیان) تأکید دارد، زیرا در این حالت است که آگاهی و تحول واقعی به وجود میآید.