شمارهٔ ۱۲۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هر کرا عشق در کمند انداخت
بست و از قید عقل فارغ ساخت
ریخت در جام عقل باده عشق
آتشی بود کابگینه گداخت
پاکبازش نمیتوان گفتن
هر که با تو قمار عشق نباخت
پیک خیل خیال دوست رسید
کشور دل زغیر او پرداخت
فخرم این بس که پاسبانش دوش
در میان سگان مرا بنواخت
داشتم طوق عشق در گردن
داغ پیشانیم چو دید شناخت
شوق شکر لبانت آشفته
شور شیرین به گفتوگو انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن شاعر به زیبایی از تجربه عشق سخن میگوید. او بیان میکند که عشق مانند دامنی است که عقل را از بین میبرد و انسان را به شوق و آتش درونی میکشاند. عشق همچون جامی است که عقل را با بادهاش سیراب میکند. شاعر میگوید که هیچ کس نمیتواند پاکباز عشق باشد مگر آنکه در این قمار عشق شرکت کند. او همچنین به شوق و خوشحالیاش از دوستی اشاره میکند که دلش را تسخیر کرده و احساسی عمیق به او داده است. عواطف و افکارش با یاد لبهای معشوقش به هیجان میآید و به گفتوگو کشیده میشود. در کل، این اشعار به توصیف قدرت و تاثیرات شگرف عشق و احساسات انسانی میپردازد.