شمارهٔ ۱۲۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گمان مبر که مرا با تو ماجرائی هست
و گر بعمد کشی گویمت خطائی هست
میانه من و شیخ این حدیث معهود است
که این ثواب و گنه را مگر جزائی هست
زجام جم بودش عار و تاج کیخسرو
اگر بساحت دیر مغان گدائی هست
چه شد که میکشدم دل بسوی بزم رقیب
مگر بمحفل بیگانه آشنائی هست
طبیب زحمت بیجا مبر زما بگذر
بدرد عشق گمان میبری دوائی هست
تمام کعبه دل سر بسر صفا باشد
بکعبه گل اگر مروه و صفائی هست
مجو زاهل صناعت دلا دگر اکسیر
زخاک کوی مغانت چو کیمیائی هست
از این و آن بجهان ناامیدم آشفته
بود زشیر خدا گر مرا رجائی هست
کسش دیت ننویشد که خود تواش دینی
شهید عشق تو را طرفه خونبهائی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و تأمل در عشق و ملامتهای آن میپردازد. شاعر ابتدا تأکید میکند که رابطهاش با معشوق به سادگی نیست و از هم دورند. او در طول شعر به تبادل ثواب و گناه و نیک و بد در زندگی اشاره میکند و نشان میدهد که زندگی پر از چالشها و ناامیدیهاست. همچنین بیان میکند که درمان عشق، دردی دارد که ممکن است هیچ دارویی نداشته باشد. در نهایت، شاعر به وجه معنوی عشق و قدرت آن اشاره میکند و از تمامی زیانها و آلامش، با وجود سختیها، چشمپوشی نمیکند. عشق آنقدر ارزشمند است که حتی جان را نیز فدای آن میکند.