نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۴۱ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

صبح عید است بده باده مکرر ساقی

تا بری زنگ از این قلب مکدر ساقی

می بجوش آمده در خم بسبو کن هی هی

وز سبو ریز تو در جام مکرر ساقی

دشمن دست خدا رفت تو دست و پا کن

مده از دست تو پیمانه و ساغر ساقی

عمرها بر در میخانه زدم حلقه بدر

هان مهل تا که زنم من در دیگر ساقی

داری از خاک در میکده اکسیر مراد

رحمتی تا که کنی قلب مرا زر ساقی

نیست گوگرد گر احمر چه کنی شعله دود

در قدح ریز تو آن آتش احمر ساقی

از کله گوشه فقرم تو سرافرازی بخش

رفته بر باد مرا گر سرو افسر ساقی

سرخوش آشفته زجام می مستانه کنم

لعن بیمر همه بر دشمن حیدر ساقی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر در روز عید از ساقی می‌خواهد که باده‌ای تازه بخورد تا از غم و اندوه دلش رها شود. او از ساقی می‌خواهد که می را در جام بریزد و او را از دردهایی که در زندگی دارد، آزاد کند. شاعر به یادآوری می‌پردازد که سال‌ها در انتظار ورود به میخانه بوده و اکنون از ساقی تقاضای رحمت و بخشش دارد. او همچنین به تضاد میان فقر و ثروت اشاره می‌کند و از ساقی می‌خواهد که او را سرفراز کند. در نهایت، شاعر در حالتی شاداب و سرمست از می، آرزو دارد که بر دشمنانش لعنت بفرستد.