شمارهٔ ۱۴۶ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلی که روز و شبان از پی نظر میگشت
ز زخمِ تیزِ نظر ، دوش بیخبر میگشت
کسی که پا نکشیدی ز کعبه در همه عمر
به طوف میکده میدیدمش به سر میگشت
بلی مسیر قمر عقربست و این عجبست
که دوش عقرب زلف تو بر قمر میگشت
اگر تو موی میان را به جلوه ننمودی
کس این خیال نکردی که مو کمر میگشت
نخوردی آب نی کلکم ار ز چشمه خضر
نه میوه سخنش تازه بود و تر میگشت
چنان به بزم طرب دوش چنگ زد مطرب
که گوش زهره ز مزمار و عود کر میگشت
چه بود لذت این سوختن که آشفته
نهاد خرمن و اندر پی شرر میگشت
حسابِ حشر ، ندانم چه میشدی با خلق،
اگر نه حیدر کرار دادگر میگشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و جذابیتهای آن میپردازد. شاعر از دلی سخن میگوید که شب و روز به دنبال نگاه محبوبش میگردد و در عین حال از زخم نگاه او غافل است. بهعلاوه، شاعر به تضاد بین جستوجوی معنوی در کعبه و آغوش جمعیت در میکده اشاره میکند و از پیچیدگیهای عشق و احساسات حرف میزند. او همچنین به زیباییهای جانبی عشق و تجربههای گوناگون در این مسیر میپردازد، از موسیقی و شادی در بزم طرب تا عواقب سوختن در آتش عشق. در نهایت، شاعر به نقش حیدر کرار (علی) بهعنوان عدالت و هدایت اشاره میکند، که میتواند در روز قیامت از فرجام امور آگاه باشد.