شمارهٔ ۱۴۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
تو را سری در آن موی میان هست
در آن سرت بهر مو یک نشان هست
شبم تار است بی خورشید رویت
اگر صد ماهرو اندر جهان هست
علاج عشق را گفتم کند عقل
روان شد عقل و عشقم همچنان هست
شده تا خار کویت بستر من
نپندارم بساط پرنیان هست
بیا برگیر از خاکم که گویند
همائی را هوای استخوان هست
نهان شد کاروان و رفت محمل
ولی بانگ درای کاروان هست
در فردوس اگر رضوان ببندد
چه غم ما را خرابات مغان هست
نپندارم که جز کوی تو باشد
خدا را گر بهشت جاودان هست
سگت را با من الفت ماند برجا
همانا استخوانی در میان هست
فروناید مرا بر آسمان سر
مرا تا راه بر آن آستان هست
ببری گر سرم چون شمع بر خلق
کنم روشن حدیثت تا زبان هست
حدیث نکته ی موهوم وهم است
گمانی گر بود در آن دهان هست
علی پیر خرابات است و از جان
کنم آشفته وصفش تا که جان هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و علاقه عمیق خود اشاره میکند. او بیان میکند که وجود محبوبش مانند مویی در میان است و زیبایی او را از تمام زیباییهای جهان نیز برتر میداند. شبهای بیخورشیدش را به خاطر دوری از محبوبش غمناک توصیف میکند و میگوید که عقلش نمیتواند درمانی برای عشقش پیدا کند. شاعر به سختیهایی که برای رسیدن به محبوبش متحمل میشود اشاره میکند و به نوعی از بیپناهی و دلتنگی خود در کوی محبوب صحبت میکند. او به بهشت و نعمتهای آن اعتنایی ندارد و تنها خواهان حضور محبوبش است. در نهایت، شاعر به اهمیت و تأثیر عشق در زندگیاش پرداخته و از وجود محبوبش به عنوان دلیل روشنایی زندگیاش یاد میکند.