نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۷ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به غیر ساحت لیلی اگرچه صحرایی‌ست

گمان مدار که مجنون پی تماشایی‌ست

ز دشت عقل گذر کن که جای پرخطر است

به کوی عشق بکش رخت را که خوش جایی‌ست

میان‌تهی شمرندت که نیست پای شکیب

دُهُل‌صفت گرت از ضرب دست غوغایی‌ست

اگر به کشور یغماست جای لشکر ترک

به ترک چشم تو نازم که شهر یغمایی‌ست

به جز به یاد لبت باده گر کشد باد است

به روزگار تو هر جا که باده‌پیمایی‌ست

اگر که منزل دیوانگان بود زنجیر

چرا به هر خم موی تو جای دانایی‌ست

کسی که دست کش او راست حلقهٔ کعبه

چه غم که خار مغیلان شکسته در پایی‌ست

ز قید قامت سرو چمن شدم آزاد

چرا که دل به کمند بلند بالایی‌ست

تو آستین چه فشانی که عاشقان نروند

که لاجرم مگسی هست تا که حلوایی‌ست

ندانمت ز کجا و چه مظهری ای عشق

به هر سری ز تو در روزگار سودایی‌ست

چه غم ز ضربهٔ طوفان عشق آشفته

چو نوح هست چه اندیشه‌ات که دریایی‌ست

حذر ز سطوت سلطان کجا بود درویش

تو را که همچو علی در زمانه مولایی‌ست

ز هول روز حسابت نباشد اندیشه

گرت ز غیر تبرا بر او تولایی‌ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و جذابیت‌های آن می‌پردازد و ایده‌هایی درباره‌ زیبایی و دیوانگی عاشقانه را بیان می‌کند. شاعر معتقد است که عشق، فضایی امن و دلپذیر است و باید از عقل و جاه‌طلبی‌ها دوری کرد. او به این نکته اشاره می‌کند که اگر چه محیط عاشقانه ممکن است خطرناک باشد، اما در نهایت جایگاهی است که ارزش تجربه دارد. عشق به عنوان پاورقی قدرت و آزادی انسان در دنیای پرآشوب معرفی می‌شود و انسان را به تفکر، شجاعت و رهایی از قید و بندها تشویق می‌کند. شاعر همچنین به ویژگی‌های خاص معشوق اشاره می‌کند و رابطه‌اش با عشق را به صورت عمیق و پراحساس توصیف می‌نماید. در نهایت، این شعر به عمق پیوندهای عاشقانه و تأثیر آن بر زندگی اشاره دارد و بیان می‌کند که عشق همواره در دل و جان انسان‌ها نهادینه است.