شمارهٔ ۱۵۲ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مگر لیلی میان کاروان است
که مجنون در قفای ساربان است
نه تنها من در این وادی اسیرم
که بس کشته در این ریگ روان است
سلیمانی تو و باد است ناقه
تو خورشیدی و محمل آسمان است
چگویم آن عماری چیست و آن مه
بود جسمی که جانش در میان است
منجم گو بیا و ین طرفه بنگر
که بر مه عنبر تر سایه بان است
بنا میزد زماه پرنیان پوش
که عارض از حریر و پرنیان است
حجاب چهره کردی زلف مشکین
و یا روزیست کاندر شب نهان است
بنه کوه و منه بار غم هجر
که این بارم بجان و دل گران است
کشم جور و ندارم رشگ بر غیر
بحمدالله بتم نامهربان است
نخواهم پا کشیدن از در تو
سری کاندر وفا کردم همان است
زمانی را که عشقم کرد تمکین
بگفتم عقل را آخر زمان است
محبت کشتم و بر دشمنی داد
وفا کردم جفا پاداش آن است
اگر پیرم من آشفته غمی نیست
که بر سرسریم از آن جوان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از دوری پرداخته است. شاعر خود را در وضعیتی اسیر و محزون توصیف میکند که نه تنها خود، بلکه دیگران نیز در این مسیر رنج میکشند. او معشوق را به عنوان خورشید و خودش را به عنوان کسی که در پی آن است، معرفی میکند و در بیان احساساتش به توصیف زیباییهای معشوق میپردازد. همچنین، از بار غم هجر و مشکلاتی که عشق برایش به همراه دارد، سخن میگوید. در نهایت، شاعر به وفاداری و عشقش تأکید میکند و میگوید که حتی با پیر شدن و آشفتهخاطری، همچنان به عشقش وفادار خواهد ماند.