شمارهٔ ۱۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
باز دامان که زداین آتش سودای مرا
که بود شور دگر این دل شیدای مرا
زلف بر آتش رخسار تو دامان میزد
مشتعل کرد از آن آتش سودای مرا
یار خورشید و تو خفاش و منش حربایم
زاهد انکار مکن دیده بینای مرا
باغبانا زگل و سرو کناری گیری
گربه بینی بچمن نو گل رعنای مرا
نای بربندد و برگل نکشد نغمه هزار
گر دهد گوش بسودای تو غوغای مرا
گفتمش از بت و زنار ندارم خبری
گفت بر چهره ببین زلف چلیپای مرا
آتش عشق تو سرزد زگریبانم دوش
سوخت چو شمع سحرگاه سراپای مرا
باز دیوانه و زنجیری زلفین تو شد
تا چه افتاد دگر این دل دانای مرا
غیر از آن زلف که بر گردن دل سلسله بست
کی کس آشفته برنجیر کشد پای مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از آتش عشق و شور و شوقی که به دلیل معشوقش در دل دارد، سخن میگوید. وی احساس میکند که زلف معشوقش مانند آتش بر چهرهاش میافتد و این زیبایی آتشین، دل او را مشتعل کرده است. شاعر به تضاد بین خود و معشوق اشاره میکند و از درد و رنجی که عشق به او داده، صحبت میکند. او از زاهدان میخواهد که چشم خود را به روی حقیقت نگذارند و زیباییهای عشق را ببینند. در پایان، شاعر به زنجیر و دیوانگی اشاره میکند و میگوید که زلف معشوقش او را اسیر کرده و او دیگر نمیتواند از عشق بریده شود.