شمارهٔ ۲۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بگویم ار ز غم عشق داستانی را
چو خویش واله و شیدا کنم جهانی را
به بوی آنکه شوم طعمه سگان درش
نهفتهام به بدن مشت استخوانی را
نمانده است تمیزی میانه من و غیر
بکش برای خدا تیغ امتحانی را
شعیب عشق چه شد رهنمون به طور ظهور
امین سینه سینا کند شبانی را
به دست پیر مغان اوفتد چو نقش بتم
به بتکده ببرد طرفه ارمغانی را
به غیر چشم که برابردی تو حکم براند
کسی چگونه کشید آنچنان کمانی را
عجب ز دلشدگان نیست این عجب باشد
که دل ز کف بستانند دلستانی را
ز عمر خویش شود بهرهور چو خضر کسی
که دستگیر شود پیر ناتوانی را
کند به دیدهٔ یعقوب جا چو کحل نسیم
برد ز مصر اگر گرد کاروانی را
ز دادخواهی مردم تو را به عرصه حشر
برای من نگذارند یک زمانی را
به سرو فخر کند باغبان و آشفته
به دیده آب دهد شاخ ارغوانی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل اشاره به غم و عشق دارد و حالاتی از والگی و شیدایی را توصیف میکند. شاعر به تأثیر عمیق عشق بر وجود انسان و چالشهای ناشی از آن میپردازد. او به وجود دل تنگی و رنجهای بیپایان انسانی اشاره میکند و پرسشهایی درباره معنویات و وجودlabel مرشدان مطرح میکند. در این دیوانگی عشق، انسان به دنبال راهی است تا خود را از این غمها نجات دهد. در نهایت، شاعر به مفهوم زیبایی و عشق اشاره میکند و از پروردگار میخواهد که در این مسیر آزمایشها را بیاموزد و یاری کند.