شمارهٔ ۲۰۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیدردی ای دل من و گوئی طبیب نیست
گر دردمند شکوه کند بس غریب نیست
پندم مگو حکیم و نصیحت که نشنوم
جز عشق در دیار محبت ادیب نیست
صاف از خم طبیعت چون می درآ دلا
ورنه تو را زدرد حقیقت نصیب نیست
عنبر ززلف و گل زرخ و از عرق گلاب
در مجلس حبیب تمنای طبیب نیست
دارم عجب زخضر که جاوید مانده است
عشاق را حیات ابد بس عجیب نیست
ما را که جوشنی است از آن زلف چون زره
پروا زتیر دشمن و طعن رقیب نیست
خالش ببین بچهره غریب و ثنا بگو
رومی اگر که زنگی زاید غریب نیست
گل گوش پهن کرده بافغان بلبلان
او را گمان مکن که غم عندلیب نیست
آشفته هر کس به حبیبی غزل سراست
ما را بجز علی ولی کس حبیب نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به بیان درد و عشق میپردازد و شاعر از بیدرمان بودن خود شکایت دارد. او اعتقاد دارد که در دنیای عشق، هیچ طبیبی نمیتواند به او کمک کند. وی عشق را بالاترین معرفت میداند و میگوید که زیباییهای طبیعت و محبت هیچ کس را شفا نمیدهد. شاعر همچنین اشاره میکند که عشق، به رغم درد و رنجهایش، برای عاشق واقعی، ابدی و شگفتانگیز است. او از زیباییهای معشوق و عواطف شدیدش میگوید و به نوعی به بیپناهی عاشقان در برابر دنیا و حسادتها اشاره دارد. در نهایت، او تأکید دارد که جز علی ولی، هیچ کس را حبیب خود نمیداند.