شمارهٔ ۲۱۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زشور آن لب شیرین که در جهان انداخت
گمان مکن که شکر در میان توان انداخت
چه نقشها که عیان شد زسیم ساده او
زطرح کینه که آن ماه مهربان انداخت
سخن زنقطه موهوم رفت و باز حکیم
حدیث لعل سخنگویت در میان انداخت
بصحن باغ نه گلهای آتشین است این
که عکس روی تو آتش ببوستان انداخت
چه جلوه بود که حسن تو کرد بی پرده
چه فتنه بود که موی تو در میان انداخت
زطن غیر رهائی نیافت با همه جهد
اگر چه عیسی خود را بآسمان انداخت
سری بحلقه عشاق برکند عاشق
بپای دوست اگر سر نهاد و جان انداخت
چه شمع آتشی آشفته داشت پنهانی
که شور عشق تواش شعله در زبان انداخت
چه عشق پرتو شمع ازل علی ولی
که روح بر در او چوآسمان انداخت
بحیله با سگ کویت گرفته ام الفت
که خویش را بتوانم در آستان انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت یک عشق عمیق و پرهیجان میپردازد. شاعر به توصیف لبها و چهره محبوبش میپردازد و ذکر میکند که هیچ گاه نمیتوان زیبایی او را با چیز دیگری مقایسه کرد. او به نقشها و اثراتی که محبوبش در دل و جان او گذاشته، اشاره میکند و میگوید که عشقش آنچنان عمیق است که حتی در تلاش برای رهایی نیز نمیتواند از آن فرار کند. در نهایت، شاعر از شمعی سخن میگوید که شور وعشق را در او شعلهور کرده و آن را به عشق حضرت علی (ع) پیوند میزند، و به نوعی از وابستگی و عشق به محبوبش سخن میگوید.