شمارهٔ ۲۱۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صیاد زد به تیرم و بالم شکست و رفت
از کثرت شکار به بندم نبست و رفت
با صد نیاز خواستم از وی نشستنی
آمد به ناز بر سرم و برنشست و رفت
از عقل بس عقال نهادم به پای دل
دستی نمود و رشتهٔ عقلم گسست و رفت
نزدیک بود زخم درون به شود که یار
آمد به نوک تیر نظرباز خست و رفت
کردم جگر کباب وز خون درون شراب
خورد آن شراب بامزه گردید مست و رفت
نقش بتان بشستم و شد جلوهگر بتی
آشفته را نمود ز نو بتپرست و رفت
مشغول غیر بود که حیدر پدید شد
آورد باز یاد ز عهد الست و رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از تجربهی عشق و جدایی میگوید. او به صیاد تشبیه میکند که تیرش به قلبش نشسته و عشقش را شکسته است. با تمام نیازش از معشوق خواسته تا کنارش بنشیند، اما او به ناز میآید و میرود. شاعر از عقلش میگوید که به خاطر عشق، خود را به بند کشیده و در نهایت عقلش از دست میرود. به خاطر بیداد عشق، دچار زخمهای باطنی شده و در حین این درد، معشوق باز میشود و میرود. شاعر از سرخوشی و مستی با نگاهی به عشق و همچنین از دشواریهای عشق میگوید و در نهایت به یاد عهدی میافتد که گویی فراموش شده است.