شمارهٔ ۲۲۰ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زاهد که همی گفت می ناب حرام است
می خورد و بگفت آنکه حرام است کدام است
حوران بهشتی بجوار تو جواریست
غلمان بسر کویت استاده غلام است
گر حکمتی آموخت زخم بود فلاطون
ور حشمت جمشید زیک پرتو جام است
عمریست که زلفین تو بر آتش رخسار
میسوزد و چون مینگری عنبر خام است
عنبر نستانم زکس ونافه نبویم
بوی سر زلفین توام تا بمشام است
گر زاهد شهرست که از جام تو مستست
گر آهوی وحشیست که در دام تو رام است
نقص است بمه نسبت آن روی که از ماه
هر روز شود ناقص وز دوست تمام است
بی تو نکنم عیش اگر باغ بهشت است
من با تو خورم باده اگر ماه صیام است
چشمان تو بر چهره جادوست ببابل
در زلف بناگوش تو شعرا که بشام است
فرهاد که جان داد زشوق لب شیرین
جانبازی و ناکامی او غایت کام است
آشفته چه غم باشدش از هول قیامت
آنرا که علی رهبر و مولی و امام است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تضاد میان زهد و عشق پرداخته است. زاهدی که میگوید نوشیدن شراب حرام است، خود به آن مشغول است و از درستی این حکم سوال میکند. او به زیباییهای بهشت و جوانان آن اشاره میکند و نشان میدهد که عشق و زیبایی از هر چیزی ارزش بیشتری دارد. شاعر در ادامه به گیسوان معشوق و ادعای زاهد میپردازد و میگوید که زندگی بدون عشق نمیتواند خوشایند باشد، حتی اگر بهشت باشد. او همچنین به سحر چشمان معشوق و تاثیر آن بر شاعران و عاشقان اشاره میکند. در نهایت، شاعر به شکست فرهاد در عشق اشاره میکند و میگوید که کسی که علی را به عنوان رهبر و امام خود دارد، از هول قیامت دچار نگرانی نیست. این شعر در واقع تلاشی است برای نشان دادن مقام و ارزش عشق و زیبایی در برابر زهد و دعاوی مذهبی.