نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۶ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

زلف تو یکجهان پریشان داشت

از همه دل زمن دل و جان داشت

این چه سحر است کز لب و دندان

لؤلؤ تر بکان مرجان داشت

درمند فراق دوست طبیب

غیر عناب لب چه درمان داشت

بجز از بحر بیکران غمت

گرچه بحر محیط پایان داشت

گر ندیدی چو تو بهشتی روی

روی کی در بهشت رضوان داشت

زاشتیاق گل رخت در باغ

چاکها غنچه در گریبان داشت

داشت گل عندلیب نغمه سرا

همچو آشفته کی غزلخوان داشت

زان تجلی که کرد شمع رخت

سنگ آتش بسینه پنهان داشت

از علی جو مراد در دو جهان

چشم بر غیر دوست نتوان داشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت محبوبی اشاره دارد که زلف و لب او را توصیف می‌کند. شاعر از پریشانی دل و جان خود به خاطر عشق صحبت می‌کند و از سحر و جاذبه‌ای که در چهره محبوب وجود دارد، می‌گوید. او به غم فراق و درد دلش اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که هیچ درمانی جز لب‌های معشوق نمی‌تواند او را تسکین دهد. شاعر همچنین به زیبایی و شیرینی چهره محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز نمی‌تواند با زیبایی او در بهشت مقایسه شود. در پایان شعر، شاعر تأکید می‌کند که چشم به غیر محبوب نمی‌تواند بدوزد و تمام خواسته‌هایش در عشق به او نهفته است.