شمارهٔ ۲۳۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر که سودای بتان در دل دیوانه گذاشت
همچو مرغی است که شب برق بکاشانه گذاشت
آن پری دوش خم زلف دلاویز گشود
باز زنجیر بپای دل دیوانه گذاشت
آتش شمع مپندار که از سوز دلست
زآتشی بود که اندر پر پروانه گذاشت
طالب دوست عجب نیست که بیجان زنده است
زآنکه جان در طلب دلبر جانانه گذاشت
زاهد شهر که پیمانه مستان بشکست
دوش پیمان بسر ساغر و پیمانه گذاشت
خال و زلف تو کدام است که صیدم کرده
آنکه اندر شکن دام تو این دانه گذاشت
مردم دیده بسی غوص گهر کرد و بریخت
لیک در بحر دل آن گوهر یکدانه گذاشت
رفت آنشوخ پریوار و جهان مجنون کرد
نتوان گفت که یک عاقل و فرزانه گذاشت
خانه های دل سودازدگان کرد خراب
تا که پا در خم زلفین کجت شانه گذاشت
دوشم این سیل که از ابر مژه گشت روان
نتوان گفت که در شهر بجا خانه گذاشت
رفت زین بادیه چون محمل لیلی سوی حی
وه که جز بر سر مجنون زوفا پا نگذاشت
گنه خویش به حیدر چو بخواند آشفته
قلم عفو برو لطف کریمانه گذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عاشقانی اشاره میکند که به عشق بتان و زیباییها وسواس دارند و مانند پرندگانی هستند که در قید و بند عشق گرفتارند. او از جاذبههای معشوق میگوید که دلها را به تسخیر درمیآورد و آتش عشق را با نور شمع مقایسه میکند. عاشقان نیز با وجود بیجان بودن، به لطف عشق زندهاند و زاهدان که در برابر عشق تسلیم میشوند، کم از مستان ندارند. شاعر از زیباییهای معشوق و تاثیرات آن بر دلهای عاشقان سخن میگوید و به حال و روز کسانی که در محبت غرق شدهاند، اشاره میکند. در نهایت، بدیها و گناهان را به سرشت انسانی نسبت میدهد و از عفو و محبت الهی یاد میکند.