شمارهٔ ۲۴۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شهریست حسن و زلف و رخت صبح و شام اوست
عشقت شهست و سکه دولت بنام اوست
از بعد حشر گر بخرامد برستخیز
شور قیامت دگر اندر قیام اوست
سودائیان علاج بعناب کرده اند
سودای ما زشکر عناب فام اوست
تا وحی آورد برسولان زاوج عرش
جبریل منتظر بوصول پیام اوست
ابرو کمان و غمزه کماندار و من شکار
صیاد ترک چشم تو و زلف دام اوست
بی پرده آنغلام چو یعقوب بنگرد
گوید هزار یوسف مصری غلام اوست
لیک دری که طوق بگردن نهاده است
باشد نشان که بنده طرز خرام اوست
از تلخ کام عشق تو حسرت بسی برد
خضری که آب چشمه حیوان بکام اوست
ایکاش جرعه ای دهد آشفته را زلطف
ساقی سلسبیل که کوثر بجام اوست
فانی مگو که وجه خدایست و باقیست
بی شبهه با دوام حقیقت دوام اوست
آدم کمینه خاک نشین درش بجان
خلد برین به سایه دارالسلام اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به توصیف زیباییها و عشق به محبوبی میپردازد. شاعر از ویژگیهای ظاهری و باطنی محبوب، مانند زلف و رخ، سخن میگوید و عشق خود را با حالتی عمیق و معنوی بیان میکند. در این شعر، به جزئیات حسی و احساسی عشق پرداخته شده و به قدرت و عظمت محبوب اشاره شده که در زندگی و پس از مرگ نیز سایهاش باقی است. همچنین، شاعر از عذاب و شادی ناشی از عشق سخن میگوید و آرزویی برای نوشیدن از محبت و لطف محبوب دارد. بهطور کلی، این شعر به زیبایی، شیدایی و معانی عمیق عشق و عرفان میپردازد.