شمارهٔ ۲۴۶ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت
بر من آن رفت که بر شمع سحرگاه گذشت
نیمی از آن خم گیسو بکفم بود و گرفت
آه از آن عمر درازم که چه کوتاه گذشت
بوی پیراهن یوسف نشنیدم و دریغ
همه عمرم چو گدایان بسر راه گذشت
واعظ از طول قیامت چکنی قصه برو
آزمودیم و همه روز بیک آه گذشت
مرک چون تاختن ارد به بنی نوع بشر
بر گدا نیز همان رفت که بر شاه گذشت
سیخ کمانا چه بزه میکنی از ناز کمان
وه که از کوه گران غمزه جانکاه گذشت
لیلی از حالت مجنون چه بپرسی که چه شد
سایه وار از پی تو بوده و همراه گذشت
گفتی ای ماه دو هفته که مهی در سفرم
سالها بر من آشفته در این ماه گذشت
از فراق تو پناهم بدرشاه نجف
آنکه از نه فلکش پایه درگاه گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به میگذران زندگی و احساسات خود میپردازد. او از لحظات گذرای زندگی و زیباییهایی که به سرعت از کنار او میگذرند، صحبت میکند. این غم و اندوه ناشی از عمر کوتاه و ناپایداری زندگی، او را آزار میدهد. شاعر از فراق معشوق و دلتنگیاش میگوید و به این نکته اشاره میکند که زندگیاش مانند یک گدای بیچشمانداز گذشته و تجربههایی را به تصویر میکشد که به سرعت میگذرند و سرانجام، توجه به فاصلهها و عدم توجه به لحظات گرانبها را موجب میشوند. او همچنین به مقایسه میان سرنوشت افراد مختلف و تأثیرات زمان بر همه اشاره میکند.