شمارهٔ ۲۵۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عشق است که بر درد دل خسته طبیب است
شوق است که غارتگر صبر است و شکیب است
چشم است که از کفر برد رونق اسلام
زلف است که پیرایه زنار و صلیب است
سرمایه عشاق چو عجز است و نیاز است
کار بت طناز چه ناز است و عتیب است
ای میوه گلزار نکوئی تو بفرما
کز سیب زنخدان تو دلرا چه نصیب است
عاشق که کند عیش بیاد سر زلفت
با بوی عبیر تو چه محتاج بطیب است
با اینکه شد آویزه فتراک تو سرها
دست دل سودا زده گانت برکیب است
حلوا نکنم ترک که شور مگسی هست
زان کو نتوان رفت که غوغای رقیب است
در گلشن حسن تو بس آن سیب زنخداان
باغ است که محتاج به به یا که بسیب است
چون جوئیش آشفته از این پست و بلندی
آنرا که مکان نه بفراز و بشیب است
گفتی که بود عشق علی مخزن اسرار
آنست که بر منبر توحید خطیب است
پیرایه ببندید بخویش ار همه عالم
از حب تو ایشاه مرا زینت و زیب است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، عشق به عنوان مایه تسکین دردها و شوق به عنوان منبع ناتوانی و صبر معرفی شده است. چشم و زلف به نمادهای جذابیت و زیبایی اشاره دارند که تأثیر عمیقی بر ایمان و روح انسان دارند. شاعر به عشق و زیباییهای محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که ارتباط عاشق با معشوق از ضروریات زندگی اوست. همچنین، حسرت و فراق را در کنار شوق و عشق میآورد و در نهایت، عشق را به عنوان راز و منبع زیبایی زندگی معرفی میکند.