نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۲ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

نقش رخ یار سرو قامت

بر دل بنشست تا قیامت

کی سود کند مرا نصیحت

سودا ننشیند از ملامت

گشتیم بپا و سر جهان را

کردیم بکوی تو اقامت

هر کار که کرده ایم جز عشق

حاصل نشدش بجز ندامت

مگریز زعشق عافیت سوز

کو آفت دین شد و سلامت

شاید شوم ار علم برندی

کز عشق تو باشدم علامت

آشفته بکوی میکشان رو

وز پیر مغان بجو کرامت

آن صاحب رتبه سلونی

آن والی کشور امامت

از شیخ طمع ببر که هرگز

ناید زلئیم جز لئامت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و عذاب‌های ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر از زیبایی یار و تأثیر آن بر دل می‌گوید و معتقد است که نصیحت و ملامت دردی از او درمان نمی‌کند. او و یارانش تمام وجودشان را وقف عشق کرده‌اند و تنها حسرت و ندامت در پی داشته‌اند. عشق را به عنوان نیرویی می‌داند که مایه آفت دین و سلامت است و به دنبال معرفتی عمیق‌تر از عشق است. در پایان، شاعر از علم و حکمت واقعی سخن می‌گوید و به قرارگاه نیکو در سماع اشاره دارد و از شیخ‌ها درخواست می‌کند که از دست دادن به دنیا، او را به حقیقت راهنمایی کنند.