شمارهٔ ۲۷۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بلای جان من خسته سرو بالائیست
زخوان عشق مرا نعمتی والائیست
مراد دل طلبیدن زدوست خودکامیست
نه عاشقست که جز دوستش تمنائیست
مرو تو از پی دل گرچه طالب وصلست
که رفتن از پی دل منتهای خود رائیست
چو شمع انجمن افروز خاص و عام مباش
که قدر خود شکند شاهدی که هر جائیست
مرا زصحبت تنها چو جان و تن فرسود
کنون بگوشه عزلت هوای تنهائیست
بگوش تو نرسید ار فغان من شب هجر
زضعف بود مپندار کز شکیبائیست
چو دید دیده زلف و رخت بدل میگفت
محیط مرکز خورشید شام یلدائیست
ببخش بار خدایا بجرم آشفته
که گرچه زشت ولی مدح خوان زیبائیست
زشور عشق علی شهره ام بشیدائی
چو عندلیب که مشهور گل بشیدائیست
بر آستان تو با سر مگر طواف کنم
چرا که وادی ایمن نه جای هر پائیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و تنهایی شاعر است. او از درد و رنجی که ناشی از دوری از معشوق است سخن میگوید و بیان میکند که عشق واقعی تنها به معشوق متکی است. شاعر به زیبایی و شیرینی عشق اشاره میکند و تأکید میکند که تنهایی و فراق دردآور است. وی از خداوند طلب بخشش میکند و خود را به عنوان عاشقی آشفته معرفی میکند که در جستوجوی وصالی است که تنها در پیشگاه محبوب میتواند یافت شود. در نهایت، شاعر با تشبیه خود به شمعی که دیگران را روشن میکند، بر ارزش و اهمیت عشق تأکید میکند.