نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۸ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

از سر کوی تو هرکو به سلامت می‌رفت

خود به پیش و ز پیش خیل ملامت می‌رفت

خضر از میکده چون رفت پی آب حیات

در دهان کرده سرانگشت ندامت می‌رفت

ماند پا در گل و یک جوی سرشکش به کنار

سرو چون دید که با آن قد و قامت می‌رفت

خون مردم همه آن چشم سیه ریخت ولی

بوسه آن لب شیرین به غرامت می‌رفت

یک فروغ از خم می تافت به طور سینا

موسی آنجا ز پی کسب کرامت می‌رفت

همه آفاق بود پر ز نشان لیلی

از چه مجنون پی آثار و علامت می‌رفت

اختر سعد می و بیت و شرف جام بلور

زاهد از دیدنش از بیم شئامت می‌رفت

شکوه زلف وی و شام فراق آشفته

صحبتی بود که تا روز قیامت می‌رفت

هیچ مشکل نگشاید ز مسک تا به سماک

این سخن‌ها به سرانگشت امامت می‌رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و جستجوی حقیقت و زیبایی‌های زندگی است. شاعر اشاره می‌کند که هر کسی که از مسیر معشوقه‌اش عبور می‌کند، به نوعی دچار ملامت و پشیمانی می‌شود، زیرا عشق سرشار از چالش‌ها و دشواری‌هاست. همچنین به نمادهای مختلفی اشاره می‌شود، مانند خضر که برای یافتن آب حیات به میکده می‌رود و موسی که برای کسب کرامت در کوه طور می‌باشد. در نهایت، شاعر به این نکته می‌پردازد که هیچ مشکل و معضلی تا زمانی که به جستجوی حقیقت ادامه می‌دهیم، باز نخواهد شد و پیوسته در جستجوی معشوق و زیبایی خواهیم بود. این شعر دارای عناصری از عشق، درد، زیبایی و جستجو در زندگی است.