شمارهٔ ۲۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ای از شکنج زلف تو بر پای دل زنجیرها
بگسسته تار طرهات عقد همه تدبیرها
در پیشهٔ عشق ار رسی بینی عجایبها بسی
کآنجا به صید شیرها آموخته نخجیرها
زاهد بنه سبحه ز کف زنّار بربند از شعف
کاین سبحهٔ صددانه شد دام همه تزویرها
جام می بیغش بکش تا قلب تو صافی شود
کز خاک پاک میکده شد مایهٔ اکسیرها
ساقی ز یک خُم دادمی دیوانه و فرزانه را
یک باده و از نشئهاش پیدا شده تغییرها
هم نرم شد سنگیندلش هم غیر رفت از محفلش
آری ز آه نیمشب آید چنین تأثیرها
پیکان به جای استخوان اندر بدن دارم نهان
از بس از آن ابروکمان در سینه دارم تیرها
چشمت چو ترکان خُتَن خونخوار و مست و راهزن
زابرو به قصد جان من دارد به کف شمشیرها
زنجیر اگر عاقل کند دیوانه را ای عاقلان
آشفته شد دیوانهتر از حلقهٔ زنجیرها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق عاشقانه و تأثیر عشق بر دل و جان انسان میپردازد. شاعر به زلف معشوق اشاره میکند که مانند زنجیر بر دل او آویزان است و تمام تدبیرها را از بین میبرد. او به عجایب عشق اشاره میکند که در آن امکان شکار شیرها وجود دارد و عشق به شدت تأثیرگذار است. شاعر به زاهدان توصیه میکند که از ریا و تزویر کنارهگیری کنند و جام می را برای پاک کردن قلبها نوشیده کنند. او به تغییرات روحی ناشی از عشق و باده اشاره میکند و میگوید که عشق انسان را نرم و سبکبار میکند. همچنین شاعر به درد و تیرهای عشق در سینهاش اشاره کرده و ابراز میکند که عشق میتواند دیوانهوار و آشفتهحال کند. در نهایت، او به این نکته اشاره دارد که زنجیر نمیتواند دیوانه را عاقل کند، بلکه او را بیشتر به آشفتگی میاندازد.